بودن بي حضورت را ديگر تاب نمي آورم

 

ديگر همه بلد شده اند كه اشك هاي من بي دليل است.

همه آموخته اند كه حرمت تنهايي ام را نگه دارند.

...

ديگر بلد شده ام. دلم كه هوايت را مي كند، خاطرات تلخم را مرور مي كنم.

سكوت هاي سنگين و حرف هاي بي رحمانه ات را..

ياد چشم هايت را مي سپارم به بادِ فراموشي.

آهنگ صدايت را ديگر داشتم از ياد مي بردم..

 

مي داني؟ من خسته ام.

خسته ام از نبرد..

از اين همه نبايد..

ديگر توان شنيدن صدايت را ندارم. ديگر تاب نمي آورم نگاهت را.

بس كه از قله بلند رويا بر ته دره واقعيت پرتاب شده ام.

بودنت، مي شوراندم.

نبودنت، بي تابم مي كند.

خدا ببخشد تو را

خدا بگذرد از سر تقصيرات من

كه با خودم اين چنين كردم كه نبايد..

.

.

ديده اي بلند شدن چقدر سخت است؟ اگر نخواهي دست هيچ دوستي تو را برخيزاند؟

اما مي خواهم اين بار، با پاي خودم بايستم.

حتي اگر ماه ها و سال ها بگذرند و ... هنوز افتاده باشم.

 

برگريز پاييز را مي پرستيدم..

 

من  پاييز را مي پرستم. با آن همه سرخ و زرد و نارنجي كه رها مي شود با باد. با آن همه باراني كه مي بارد، ريز و كج.

زمستان را اما هيچ وقت دوست نداشته ام. با آن بخارهايي كه مي بلعند هر سلام گرمي را كه از سينه برمي آيد. حتي از رد پاي عابران بر برف هم دلم مي گيرد. كه هرچه رفتن است، ياد آدم مي آورد.

هرچه پاييز شور است و باراني، زمستان بي مزه و يخ..

از زمستان فقط شال و كلاه هاي رنگي­اش را دوست دارم و دانه هاي ريز و خشك برف را كه گِرد گِرد لابه لاي سوز دي ماه چرخ مي خورند و ناچار مي شوي با چشم هاي تنگ نگاهشان كني. آن برفهاي درشت آبكي را هيچ دوست ندارم. همه جا را بيخود شلوغ مي كنند انگار..

زمستان كه مي شود، گاهي خيابان هاي سپيد تهران را تنها قدم مي زنم. از خودم مي پرسم، جَنگ بوده اينجا؟ يا جُنگ شادي؟ هرچه بوده يخ زمستان را كه نتوانسته بشكند. هرچه بوده، تنها يادگارش رد پاهاي گود افتاده است و سوزي كه در خيابان هاي سپيد زوزه مي كشد تا بي برگي را به رخ شاخه هاي لخت بكشد و  تنهايي را به رخ آدم برفي ها.

و آدم برفي ها.. آدم برفي هايي كه محكومند دكمه چشمهايشان را بدوزند به رد پاي آن همه شور و شادي، تا لبخندهايشان آب شود..

.

شب يلدا را من به سوگ مي نشينم هر سال. شب يلدا را دوست دارم تا صبح اشك بريزم بر پاييزي كه تمام مي شود.

.

و كسي چه مي داند؟

كه چه دردي مي كشد آدم برفي

هنگامي كه ذره ذره آب مي شود؟

بيا امسال آدم برفي نسازيم

ديده اي تا به حال، كه آتش چه تنها مي سوزد؟

 

ديده اي تا به حال، كه آتش چه تنها مي سوزد؟

ما هم در گوشه تنهاي خانه مان آتشي داريم. از همان آتش هايي كه گاهي يك صندلي مي گذاري كنارش و ساعتهاي تنهايي ات را مهمانش مي شوي.. از همان هايي كه خسته نمي شوي از زل زدن به شعله هايش.. از همان آتشهايي كه بي هيزم مي سوزد و بي دود هم حتي اشك آدم را در مي آورد..

.

ببينم، تو هيچ دلخور شده اي؟ از همان دلخورشدن هايي كه مي نشيند تهِ دل آدم و انگار براي هميشه جا خشك مي كند..

ديده اي اين جور وقت ها خودمان را چطور آرام مي كنيم؟ ديده اي چطور پاسخ مي دهيم به دنياي چراهايي كه هجوم مي آورند؟ ديده اي چطور دوست داريم خودمان را گول بزنيم؟

با اين خيال كه: او نمي داند؛ كه او نمي داند چه بر سر ما رفته. نمي داند كه ما چه حرفهايي شنيديم، چه چيزهايي ديديم. كه او نمي بيند، نمي داند. اگر مي دانست، اگر مي ديد، اگر مي فهميد..

اگر مي فهميد..

راستي چرا نفهميد؟ چرا نمي فهمد؟

..

ديده اي گاهي كه مي خواهيم خودمان را آرام كنيم، دلمان مي خواهد تمام گناه ها را براي خودمان برداريم؟ تا ثابت شود كه اشتباهي دوست نداشته ايم. كه فريب نخورده ايم؟

با خودمان مي گوييم:  چون من حرف نزدم، چون من خوب برايش نگفتم. چون بغض اجازه نداد. چون بدنم مي لرزيد. چون نگاهم يخ كرده بود. حتما تقصير از من بوده. چون من غافلگير شدم. چون انتظارش را نداشتم..

..

مي داني؟ من گاهي خسته مي شوم.

خسته مي شوم از بس كه خودم را بايد توضيح بدهم. از بس كه كسي نيست كه خودش بفهمد مرا، كه لااقل سعي كند بفهمد. خسته مي شوم، از بس كه اين آتش، بي صدا و بي دود مي سوزد. گاهي دلم مي خواهد يك سطل آب بردارم و آتش را براي هميشه خاموش كنم..

اي كاش واقعا خاموش مي شد، اي كاش هر بار شعله ها از پشت خيسي آب دوباره به من لبخند نمي زد.

اي كاش اين همه باران كه باريد، هرچه آتش بود در دنيا خاموش كرده بود..

  Click to view full size image

پ.ن.1. مي دانم كه ديگر نبايد بنويسم. مي دانم كه نوشتن مرا مي برد با خود به دنياي روياها. دنيايي كه مدتها در آن غرق بودم و...

مي دانم اين را. كه ديگر رويا نمي خواهم. ديگر هيچ روياي زيبايي نمي خواهم. مي خواهم من باشم و تمام زشتي هاي حقيقي. من باشم و تمام ناجوانمردي ها. من باشم و تمام رها كردن ها،‌ رها شدن ها. من باشم و تمام پشت پا زدن ها، خودخواهي ها..

مي خواهم ديگر هيچ چيز ننويسم. ديگر نمي خواهم دل بدهم به دلتنگي ها و تنهايي ها.  

تا كي خودِ حقيقي ام را پنهان كنم پشت واژه هايي كه فقط گاهي مي جوشند از جايي كه نمي فهمم كجاست؟ تا كي فرار كنم از آدمي كه هستم؟ از چهره واقعي آدم هايي كه اطرافم هستند؟ تا كي لبخندهايشان را ببينم و لبخند بزنم.. تا كي خودم را بزنم به نفهميدن.. تا كجا؟ اصلا چرا؟

 

پ.ن.2. مي خواهم من باشم و خودم و وظايفم.. من باشم و مسئوليتهايم.. مي خواهم تا دنيا دنياست، من باشم و نگاه مادربزرگم.. من باشم و مادري كه مي دانم هيچ وقت آنطور كه شايسته اش بود پاسش نداشته ام. من باشم و پدري كه مرا بهتر از هركسي در اين دنيا مي فهمد.. مي خواهم خودم را خرج كساني كنم كه بايد.. مي خواهم دوري كنم از هر چيزي كه مرا مقابل آنها بخواهد..

.

بيا اشتباهي دوست نداشته باشيم.

بيا بفهميم خودمان را كجا بايد خرج كنيم.

بيا درست انتخاب كنيم، وقتي ناگزيريم از انتخاب.

چشم هایت به رنگ دلتنگی های من است..

 

همه اش از همان جا شروع مي شود..

دلتنگی را می گویم.

همه اش از همان جا شروع می شود.. از همان گوشه دلم.. يكهو مي خروشد، قُل قُل مي جوشد و در چشم برهم زدني تمام وجودم را لبريز مي كند. خونم را آغشته مي كند انگار..

خوبي اش مي داني در چيست؟ اينكه وقتي من دلم مي گيرد نگاه تو جور خاصي مي شود.. شفاف، مثل آينه..

خوبترش مي داني چيست؟ اينكه تو دلتنگي هاي مرا دوست داري و منِ دلتنگ، چشم هاي تو را..

چشم هاي تو اگر باشند، من تاب مي آورم تمام دلتنگي هايم را، مي پرستمشان حتي..

حتي اگر لبريزم كنند، حتي اگر پشت زانوهايم را بلرزانند..

.

.

نگاه تو اگر باشد..

نگاهم می دارد

آسمان گرفته امروز سهم من است

 

ديده­اي درست همان جا كه مي خواهي محكم باشي، مي خواهي نشان بدهي كه مي داني به كجا داري پيش مي روي، كه مي تواني قوي باشي؛ درست همان جايي كه مي خواهي ستون شوي براي ديگري، درست در همان لحظه.. از درون مي لرزي. شك مي كني به زمين و زمان. مي ماني. وا مي ماني. دست هايت يخ مي كنند. نگاهت را مي دزدي از آن دوتا چشم درشت سياه و به روي خودت نمي آوري كه به تو زل زده اند.

از خودت مي پرسي كه من اينجا چه مي كنم؟ كه اين غريبه كي اين همه آشنا شد؟ كه اين آشنا چرا هنوز غريبه است؟

اين جور وقتها هميشه آسمان هم گرفته. زمستان و تابستان هم ندارد. كنار دريا باشي يا در دل كوير هم فرقي نمي كند. اين جور وقتها آسمان حتما گرفته است.

.

.

مي داني چكار بايد كرد؟

مي داني چكار مي شود كرد؟

مي شود يك پيتزا خريد براي دو نفر

مي توان بغض كوچك مهمان را  قورت داد به كمك سيب زميني سرخ كرده

مي توان حتي خنديد به چنگال هايي كه گير كرده اند ميان هم، بالاي ظرف سيب زميني ها

مي شود خورد و گفت و خنديد و از درون هم لرزيد..

مي شود پنهان كرد رعشه هاي دل را پشت شيشه پنجره و قطره هاي ريز باران

مي شود زندگي را زندگي كرد... حتي اگر آسمان گرفته باشد

 

 

هدیه ای که پاسش خواهم داشت...

 

هنوز آنقدر محرم نشده اي به گمانم كه مخاطب نوشته هايم شوي

پس بگذار براي مخاطب­ مفردم بنويسم از تو..

بگذار براي او بگويم كه چطور دلم جا مي ماند ميان نگاه تو هر بار كه جدا مي شويم.. كه چه لرزي مي نشيند جاي گرماي وجودت.. كه در چه سكوتي فرو مي روم.. انگار مي خواهم صداي تو را در گوشم نگه دارم.. مي خواهم هي مرور كنم لبخندهايمان را.. و كلماتي را كه گفتيم، يا نگفتيم به هم..

بگذار براي او بگويم از حرف هايي كه جا مي مانند از گفتن هميشه.. همان هايي كه به محض جدا شدن براي هم اس ام اس مي كنيم.. از حسی كه در وجودم چرخ می زند هر بار كه به تو فكر مي كنم..

با تو كه هنوز نمي توانم،

بگذار با مخاطب ديرينم بگويم از اينكه چقدر دوستت دارم

 

 

 

چرتکه

من مي گويم دستم را بگير تا با هم پرواز كنيم

چرتكه ات را در مي آوري

يك دانه مي اندازي و مي پرسي چرا خودت پرواز نمي كني؟ چرا تو دست مرا نمي گيري و به آسمان نمي بري؟

نگاه قشنگمان گير مي كند لاي دانه هاي چرتكه ات

..

مي گويم بيا بي خيال تمام فرداها شويم... بي خيال تمام ماشين هاي مدل بالا... بي خيال تمام خانه ها و... بيا بي خيال تمام انگشترها شويم و شال و روسري ها... من مي گويم بيا بي خيال شويم تو اما چرتكه ات را در مي آوري و مي پرسي من اگر بي خيال شوم، تو چندتا بي خيال مي شوي؟

من اگر دوستت بدارم،‌ تو چندتا دوستم خواهي داشت؟

من اگر يك قدم جلو بيايم، تو چند قدم جلو مي آيي؟

من اما مي گويم جلو بيا بي آنكه بشماري... من مي گويم چرتكه ات را پرتاب كن ته دورترين دره فراموشي.. من مي گويم چشم هايت را به روي اعداد ببند... تو اگر از من بپرسي چندتا دوستم داري؟ من مي گويم : خيلي زياد..

آنقدر كه حاضر مي شوم چشم هايم را ببندم بر تمام آنچه نداريم.. چشم هايم را بر همه چيز می توانم ببندم، اما بر چرتكه تو نه.. نمي توانم.. چرتكه تو مي شمارد همه چيز را.. بعضي چيزها شمردني نيستند و تو اين را نمي فهمي.. بعضي چيزها را اگر بشمري كم مي شوند، خراب مي شوند، مي پوسند.. چرتكه تو همه چيز را خراب مي كند.. چرتكه تو بند نگاهمان را پاره مي كند.. مي كشد احساسي را كه به نگاهمان جان مي دهد

 

اي كاش مي فهميدي اين را..

اي كاش همه چيز را خراب نمي كردي.. نمي شمردي..

اي كاش مي دانستي كه اگر نشمري بيشتر مي بري..

 

کپی برابر اصل است؟

از صبح زود بین ساختمان فولاد و آموزش فنی و مرکز تحصیلات تکمیلی در رفت و آمد و... آخرش خانم چوپان است که یک برگه مُهر می کند و می گذارد جلویم و می گوید: یک کپی از این برگه بگیر و بیار تا کپی برابر اصل کنم و تمام شود.

اتاق تکثیر ساختمان مرکزی: آقا، یک کپی از این برگه..؟ خانم یک ساعت دیگر! آن دستگاه خراب است این دستگاه هم مشغول

می روم پیش خانم چوپان: حتما کپی لازم است؟ دستگاهشان خراب شده و ... می گوید: خوب دو قدم برو مکانیک کپی بگیر..

حالا هرچه من می خواهم آن طرف ها پیدایم نشود، هرچه می خواهم به روی خودم نیاورم که می دانم می شود رفت آنجا و کپی گرفت، همه یادم می آورند این را.. می روم بیرون دانشگاه و هرچه تکثیری هست در خطه امیرآباد، همه دستگاه هایشان خراب است و در حال تغییر دکوراسیون و ..

انگار تمام هستی دست به دست هم داده اند تا بار دیگر آن خیابان باریک و بلند را از بین درخت های آشنا قدم بزنم و نتوانم به روی خودم نیاورم که اصلا ساختمانی این گوشه هست.. نتوانم نگاهم را بدزدم از آن پله های سنگی پهن.. نتوانم خودم را بزنم به آن راه و رویم را کمی برگردانم از آن ساختمان و راه خودم را بگیرم و بروم..

حالا هرچه من بخواهم به روی خودم نیاورم که از این سکوی جلوی در گرفته تا مبل های لابی و در و دیوار این ساختمان، به رخم می کشد که جای تو هنوز هم خالی است... به همان اندازه روز اولی که رفتی، شاید حتی هرچه بیشتر می گذرد خالی تر هم می شود..مگر می شود؟ مگر می شود بیایم اینجا و یک بغض آشنا بیخ گلویم را چنگ نیاندازد؟ حالا هرچه من با خودم بگویم که تو زود برمی گردی.. چه فایده وقتی حالا اینجا نیستی؟

تنها باقیمانده ورودی 82، پانی را می بینم که روی فن نشسته و چشم های درشتش می گردد در سالن نسبتا شلوغ و مرا که می بیند گل از گلش می شکفد.. هیچ وقت فکر نمی کردیم روزی از دیدن هم این قدر خوشحال شویم.. شماره ام را می گیرد و می گوید بیشتر همدیگر را ببینیم.. .

سریع کپی می گیرم و بیرون می آیم.. نفسم زیر این سقف تنگ می شود انگار .. تمام آن روزها به همراه تمام لبخندها و بودن ها و .. تمام خاطرات یک دوستی، انگار می شود یک نفس عمیق که جا می گذارم بالای همان پله های پهن ..

و خانم چوپان مُهر می کند: کپی برابر اصل است

من به تو ایمان دارم

 

ورق می زنم دست نوشته هایت را..

بر حاشیه افکار تو می نویسم...  ریز و کج.. درست مثل باران های پاییزی.. باران هایی که حسابی خیس می کنند آدم را ...

می دانی آخر؟ من یاد گرفته ام زندگی را از حاشیه شروع کنم.. حاشیه ها را دوست تر می دارم..

ورق می زنم روزهایت را..

روزهایی که بی من گذرانده ای..

 زیر و رو می کنم روزمرگی هایت را.. با همان باران های ریز و تند..

مثل همان سوال هایی که تندتند می پرسم و تو ناچار می شوی پشت سر هم جواب بدهی

می دانی؟ من تند و ریز می بارم... یکهو به خودت می آیی می بینی زندگی ات را پر کرده ام.. با همان خطوط سیاه کج... با همان کلمات فشرده..

تو فقط دلخور نگاهم نکن.. این نگاه ها مرا به شک می اندازند.. چرا نمی فهمی؟ من اگر شک کنم.. بی خیال تمام دیروزها و فرداهای زیبا.. بی خیال زندگی.. بی خیال تو.. بی خیال خودم می شوم

تو اگر دلخور نگاهم کنی که..

تو اگر باز هم دلخور نگاهم کنی..

تو هم اگر مرا دلخور نگاه کنی که..

 .

.

دست نوشته هایت را ورق می زنم..

دست نوشته هایت.. آرامم می کنند..

" من به خدا و جهان و خوشی ها و آرزوهایش اعتقاد دارم"

می دانی؟ من هم به خدا و جهان و خوشی ها و آرزوهایش اعتقاد دارم... من به تو هم اعتقاد دارم.. بیشتر از هرچیز دیگری شاید

دختر زمردی

 

مي گويد: سنگ تو زمرد است..

.

.

مي شود آيا؟ كه امشب باران ببارد؟

بوي باران مي آيد.. زمين خشك نيست.. اما باراني نيست كه خيسمان كند يا حتي نَمي بنشاند بر لباسهايمان

از خودم مي پرسم يا از آسمان؟ نمي دانم

مي شود؟ امشب باران ببارد؟

 

مي گويد: آب و خاك و آتش و باد ... اگر گفتي عنصر تو كدام است؟

.

.

شيشه ماشين پر شده از قطره هاي ريزي كه شره نمي كنند.. اما رد پايي از باران مي توانند باشند..

پياده مي شوم و دستهايم را رو به آسمان سياه مي گيرم، اما.. كف دستم خشك مي ماند.. باران نيست انگار..

 

مي گويم: اِممممم... خاك لابد .. يا شايد هم آتش

مي گويد: درست حدس زدي، خاك ..

.

.

يك گربه سياه و سفيد در پياده رو مي دود.. گربه اي كه باورم مي شود دمش را قيچي كرده اند..

و يادم مي آورد مرگ يك گربه را... گربه اي كه سالها پيش روي آسفالت خيابان هجدهم امير آباد، جلوي چشمهايم جان مي كَند.. گربه اي كه در آخر بي صدا گوشه سياه آسفالت افتاد و تنها جنبش وجودش شد همان رعشه هاي گاه به گاه که بدن كوچكش را می لرزاند..

سرم گيج مي رود.. احساس مي كنم رنگم پريده، هوا چقدر سرد است..

دو قطره باران روي گونه ام مي نشيند.. نگاهم را به آسمان مي دوزم و منتظر مي مانم..  منتظر باراني كه... هست؟.. نيست؟

.

.

مي گويد: چرا حرف نمي زني؟

نمي گويم اما:

كه آخر خودت همه چيز را..

مي داني؟..

نمي داني؟

.. 

Hidden Rain

نم بارون

آهنگ قدم ها

سرمایی که می چسبه

کتاب فروشی گرم 

فنجون قهوه

یه عالمه کتاب محشر ..

میز شام

سوپ

سالاد

یه غذا برای دو نفر

کلی حرف که می زنه

کلی حرف که نمی زنم

حدسهایی که از حرفهای نگفته ام می زنه

حدسهایی که همیشه نزدیکن ..

برنامه هایی که.. فرق دارن با هم

زمان هایی که.. فاصله دارن از هم

آدم هایی که.. سهم هم ان

مال هم ان

انگار برای هم آفریده شدن ..

این ها هم گم می شن توی روزهای هفته

روزهایی که گم می شن توی ماه ها

ماه هایی که گم می شن توی سال ها و ...

بعدش واقعا نمی دونم چی می شه

می شود یعنی؟

 

امروز باران نمي بارد. امروز هوا آفتابي است. من اما امروز سركار نمي روم. امروز سر تا پايم درد مي كند. له است. خسته است.. چشمهايم خسته اند ديگر از زل زدن به قطره هاي باران.. جاي بغض در گلويم درد مي كند..

من كوفته شده ام. من دلم مي خواهد نباشم. براي چند ماه، يا چند روز حتي. دلم مي خواهد هيچ كجا نباشم. نه در دل كوير، نه كنار دريا، نه معلق در دود و بوق و خنده ها و گريه هاي شهري.. نه كنار كسي، نه دور از هيچ كس.. دلم نمي خواهد باشم..

دلم مي خواهد نباشم.. فقط براي چند روز حتي... مي شود يعني؟

شايد آرام گيرد دلم.. شايد

جاهایی که همیشه خالی می مونن

 

می ترسم از سایه هایی که کم کم به بودنشون عادت می کنم

می ترسم از دوست داشتنشون ..

 از این دلتنگی دیوانه وار می ترسم.. از این بغض ..

 از فاصله ها می ترسم فاصله هایی که دوستای خوب رو از آدم می گیرن ..

تازه می فهمم اون همه بی قراری، اون همه اشک اون همه نگاه های کش دار... برای چی بود. برای همین امروزی که باید باور کنم کسی اینجا نیست.. برای امروزی که می فهمم نمیشه هم دور بود هم نزدیک.. برای امروزی که با خوندن چند خط، چندتا جمله کوتاه... بغض بزرگم می ترکه..

چندتا جمله کوتاه که یه دنیا خاطره رو زنده می کنه... یه دوست رو... یه دوستی رو... کلی حرف، کلی اشک، یه عالمه بودن رو یادم میاره... یه جای خالی گنده رو می کوبه جلوی روم ..

روزی که رفت.. اون روز نفهمیده بودم چی داره به سر دوستیمون میاد... اون روز خوب گریه نکردم .. اون روز خواب بودم، کم کم چشمام داره باز می شه و ... جاهای خالی ...

..

..

اون روزها با نوشتن آروم می شدم..

اما حالا هرچی بیشتر می نویسم، بیدارتر می شم.. دلم پرتر می شه و ...

 این اشکای لعنتی..

 ..

خسته ام از ابر

خسته ام از باران

خسته

من دلم آفتاب می خواهد

من، همان روز پيمان شكستم

 

حسابي باران مي بارد، تند و ريز

امشب تمام راه را پياده آمدم و حسابي خيس شدم... از فرق سر تا نوك پا

يادت مي آيد كه گفته بودم من ديگر خيس نخواهم شد؟ يادت هست كه قرار بود زير چتر خود بمانم تا هميشه و فقط به صداي باران گوش دهم؟

من پيمان شكستم. اما نه امشب

همان روزي كه خورشيد آسمان كوير خودش را پشت ابرها قايم كرده بود..

..

چشمم كه به آسمان گرفته كوير افتاد

بغض هر دومان تركيد

..

آخر انصاف نبود آسمان داغ كوير ببارد و

من زير چترم بمانم

.

 

 

آدم های سفارشی

 

انگار این یکی را خدا سفارشی برای من آفریده ..

روی پیشانی کوتاهش نوشته بود :

خودشه!!!

از چه فرار می کنی؟

 

نمي دانم اين روزها از ذهنم چه مي گذرد.. يادم نمي ماند.. همين قدر مي دانم كه رد خاطره و رويا را گم كرده ام.

هه! حالا هي دارم زور مي زنم كه چيزي بنويسم.. سهم كوچك كاغذ و قلم  از آشفتگي ذهني درهم و برهم.. از بهتي كه در آن فرو مي روم وقتي نگاه ها و لبخندهاي تازه پاورچين سُر مي دهند خودشان را در گوشه دلم..

از چه فرار مي كني؟

..

دست مي كشم روي دسته چوبي مبل و نگاهم مي چرخد در لابي بزرگ هتل. قالي هاي دست بافت پا خورده كه بي رمق در گوشه و كنار سالن افتاده اند. مبلهاي پايه كوتاه كه دور ميزهاي چوبي، جا به جا دايره زده اند. تابلوهايي كه بر سينه گسترده ديوارها آرام گرفته اند.. انگار همه چيز غبار دارد. غبارِ زرين زمان، كه گوهر اصالت مي بخشد بر در و ديواراينجا.

و من مسحور متانت چلچراغ پايه داري مي شوم كه كنار ستون سنگي ايستاده و رفت ‌و آمد گاه به گاه مسافران را مي پايد.

و گذشته تند و ريز مي بارد، مثل باران‌.. و پاك مي كند دنيايم را از تمام طعم ها و رنگ ها و حتي كساني كه حالا فقط گاهي نامشان لبخندي مي نشاند بر لبهايم.. لبخندي كه خيلي زود گم مي شود در خاموشي نگاهي خيره به فنجان خالي قهوه.

 

باد ناغافل دست مي كشد بر پوست نازك آب و مشت مشت برگ و تكه هاي نازك چوب مي پاشد در آب استخر و لرزي مي نشاند بر بدن خيس و روح بي قرارم، تا بند دلم تاب نياورد فرياد موسيقي را كه مي پيچد در باد.. و راه گريزي نماند برايم جز آغوش گشاده آب و خروش شيرجه اي در دل استخر..

و دور از نگاه آفتاب كمرم را گود مي كنم تا شكمم را بنشانم كف استخر..  جايي كه آرام آرامم. دور از نگاه گرفته آفتاب و شيطنت باد هر غروب پاييزي..

نجات-غريق ها كنار استخر باله مي رقصند و مي خندند به ريش سرما... و من ناگهان دلم مي گيرد وقتي مي بينم ديگر هيچ كس در آب نيست.

 

راستي گاهي فكر مي كنم، اگر صندلي هاي آزمايشگاه سبز نبودند... ؟

بي انتظار راهي دوباره

دوست دارم بروم.. با قدم هاي پاورچين.. طوري كه هيچكس نشنود نبودنم را..

دوست دارم بروم، آرام آرام.. دوست دارم بزنم به بيراهه ها.. راه ها را همه پيموده ام.. خسته ام از آسفالتهاي سياه و خط چينهاي سفيدي كه مي برند آدم را به هر جهنمي كه خودشان مي خواهند.. بي راهه اي مي خواهم كه مال من باشد، بكر باشد.. و بكر بماند.. دوست دارم روي گِلهاي خيس قدم بردارم و در هر قدم نفس بكشم رهايي را.. دوست دارم رد پايم را با برگهاي زرد و قرمز بپوشانم..

مي خواهم سوسوي تمام ستارگان آسمان شبها سهم خودم باشد.. مي خواهم بگريزم از گردي ماهي كه يك آسمان ستاره را خفه مي كند انگار..

 

مي خواهم بي شتاب بروم، بي سوار، بي كفش.. در گوشم زمزمه نكن پس رسيدن چه خواهد شد؟! من رسيدن را رها كرده ام.. از صداها گذشته ام.. من كندن را پشت سر گذاشته ام، كوله بارم را بسته ام.. حالا مي خواهم پيمودن را زندگي كنم..

 

مي خواهم بروم، دور از هر نگاهي.. به بيراهه اي كه مخصوص خودم باشد.. بي انتظار راهي دوباره..

كسي كه به بودنش مطمئن باشي..

وسط چمن هاي نمناك دايره مي زنيم..

يه كيسه پسته تازه با پوستهاي صورتي تركيده، يه عالمه ويفر كاكائويي، دو تا سيب زرد.. وسط دايره مون پر ميشه از خوراكي و.. ما حواسمون پي بازي سايه روشن آفتاب از بين برگ درخت ها  و رد تنه درخت روي چمن هاي سبزه..

غروب روزهاي پاييزه و گاهي باد ملايمي بين برگ درختها چرخ مي زنه و منِ سرمايي دستهام را محكمتر به ليوان چاي مي چسبونم..

با خودم مي گم حتما يه روز هم دلم براي اين چاي هاي 200 تومني تنگ ميشه. براي همين چمن هاي خيس و قهقه خنده.. براي خوردن قاطي پاطي اين همه شور و شيرين.. نفس مي كشم، نفس عميق.

...

شبها انگار اتوبوسها شلوغتر مي شن. سهم ما كه همون ميله فلزي جلوي در شد.. اتوبوس خيلي سريع رد ميشه از همه جا، از همه چيز.. اونقدر سريع كه نورهاي زرد و قرمز ماشينهاي خيابون مي لرزن.. درست انگار با چشمهاي پر از اشك نگاهشون كني..

تاريكي و صداي ترافيك و نور لرزون ماشينها رو وقتي با خستگي و سكوت بعد از يه گردش شلوغ آفتابي قاطي كني، ميشه معجون دل تنگي.. كه بايد پيكي بكشي بالا..

بعدش هم بياي كنج خلوت اتاقت و موسيقي لحظه هاي تنهايي يادت بياره كه انگار تمام روز رو تنها بودي و هيچ كس كنارت نبوده.. انگار هيچ وقت، هيچ كس كنارت نبوده..

آنجا كه سفيدي شره مي كند

گوشه پياده رو. آنجايي كه سفيدي ديوار سيماني گم مي شود زير آسفالت سياه..

هيچ وقت نتوانستم مقاومت كنم در برابر نگاه هاي خيره دعوت كننده سياه و سفيد .. بازي سفيد و سياه چشمها.. خط چين سفيد جاده رو دل سياه شب، شُره-بازي رنگهاي سفيد و سياه جدول كنار خيابان.. سیاهی دریا و موجهای سفیدی که سر می خورند رو سینه ساحل

..

گوشه پياده رو، خيره نگاهم مي كند.. آنجايي كه سفيدي ديوار سيماني گم مي شود زير سياهي آسفالت.

يادم مي افتد آن شبي را كه چشمانم جادو شده بودند انگار. در بزرگ آهني را باز كردم. دري كه چند قدم بيشتر با جاده فاصله نداشت. ياد قدم هاي سبكم درست روي خط چين سفيد وسط جاده.. یاد خلسه ای که پر از صدای قورباغه بود..

..

گوشه پياده رو، خيره نگاهم مي كند، بازهم از همان نگاه هاي دعوت كننده، بازي سياهي و سفيدي..

ياد جدول لبپَر شده كنار خيابان و شيطنت رنگ سفيدش كه در مرز سياهي شُره كرده بود.. ياد نشستن روي جدول و دفتر سياهي با ورقهاي سفيد.. و رد پای سياه قلم روي سفيدي كاغذ..

..

گوشه پياده رو، آنجايي كه سفيدي ديوار سيماني گم مي شود زير سياهي آسفالت، خيره نگاهم مي كند.. و من مثل هميشه مسحور و مجذوب اين نگاه ها...

تسليم مي شوم. كوله را از پشتم بر مي دارم و چهار زانو مي نشينم گوشه پياده رو، درست همان جايي كه سفيدي ديوار سيماني گم مي شود زير آسفالت سياه.. مي نشينم و كيفم را محكم بغل مي كنم و گردنم را مي دزدم تا چانه ام را روي كيف بنشانم. گلويم تنگتر مي شود يا بغضم بزرگتر نمي دانم، اما اشكهايي كه روزها به انتظارشان نشسته بودم و با بارش يك آسمان ابر تيره هنوز نباريده بودند، سهم سياهي آسفالت خيابان مي شوند..

بعضي اشك ها را همان بهتر كه جايي بگذاري و بروي.. بعضي بغض ها را بايد در آغوش خيابان زار بزني.. درست در دل بوق ماشينها.. بوي ذرت مكزيكي هم بايد پيچيده باشد.. زني هم بايد با صداي بلند با پليس جرو بحث كند.. تو بايد نشسته باشي روي آسفالت سياه و پشتت فقط به سفيدي ديوار سيماني گرم باشد.. يك صندوق صدقات آبي هم بايد درست جلوي چشمت دستهایش را به آسمان برده باشد..  پيرمردي هم عصا زنان بايد از كنارت رد شود.. دختر و پسري هم بايد قدم زنان سربالايي را بگيرند و بروند بالا و صداي خنده هايشان با هم قاطي شود.. بچه اي هم بايد در بغل مادرش با صداي بلند گريه كند.. بعضي بغض ها را بايد در آغوش خيابان هايي زار زد كه لبريزند از زندگي..

..

گوشه پياده رو.. همان جايي كه سفيدي ديوار سيماني گم مي شود زير آسفالت سياه

بغض كوچكم آنجا باريد..

اشكهايم را همان جا برايت گذاشتم ..