هم کلاسی بودیم. نه از کوچکترین رفتارهای همدیگر خوشمان می آمد و نه هیچ وقت آن جاذبه بی دلیلی که بین بعضی دخترها و پسرها وجود دارد بینمان بوده. حتی نسبت به هم خنثی هم نبودیم. از هم بدمان می آمد. از همان اول از هم بدمان می آمد.
دو سال اول به ندرت پیش می آمد که حتی چند کلمه ای با هم حرف بزنیم. حتی بعدها هم که به خاطر ساعت کلاس ها و واحدهای مشترک و خرخوانی های شب امتحان و تقلب های سرجلسه٬ تقریبا در یک گروه دوستی قرار گرفتیم٬ باز هم از هم بدمان می آمد. و این موضوع را به هیچ وجه پنهان نمی کردیم که هیچ٬ به بهترین نحوی هم ابراز می کردیم. من بارها به او گفته بودم که کلا انسان داغونی است و از کمترین ارزش های انسانی هم بهره نبرده. و او هم بارها به رخم کشیده بود که احساس می کنم از دماغ فیل افتاده ام و اینکه چقدر خشن هستم و چقدر احساس خودبینی دارم با کلی مخلفات دیگر...
ابراز نفرت البته دشمنی را بیشتر می کند اما تخم کینه را کلا از دلها پاک می کند. و ما دو دوست نمای دشمن بودیم که هیچ کینه ای از هم به دل نداشتیم. و هرچند که هنوز در تعریف تکنیکی کلمه همکلاسی محسوب می شویم٬ اما از آنجایی که همه سرگرم کار هستیم و کلاسهایمان هم دیگر تمام شده٬ به ندرت از حال و احوال هم خبردار می شویم.
تا اینکه دیشب٬ پنجره چت باز شد و خودش بود که: آخه برای چی؟
گفتم: هان؟ چی؟ کی؟ کجا؟
گفت: وبلاگتو برای چی بستی؟
و من فهمیدم که اَ.... او نوشته های مرا می خواند! یعنی باور که نکردم. حدس زدم. و بعد که پرسیدم کاشف به عمل آمد که می خواند که هیچ٬ دوست هم دارد. و برای اینکه می دانست چقدر برایم غیر قابل باور می تواند باشد٬ شروع کرد به تحلیل نوشته هایم و سیر تکاملشان و اینکه چطور من بعد از گذشت چند وقت وزن کلمات را پیدا کردم و آهنگ متنهایم را با آنها می سازم. کلی حرفهای آدم حسابی وار درست و حسابی راجع به نوشتن و راز موفقیت من که در صداقت نوشته هایم است و .... که البته من می دانستم که او عمرا مال این حرف ها نیست که از خودش چنین تحلیلهایی بکند و می دانستم که شغلش کتاب-چاپ کنی است. و به خاطر همین شغلش چهارتا آدم حسابی دیده و چهارتا حرف حساب شنیده... و در هر صورت حقیقت این بود که من نه آن آدم حسابی ها را دیده بودم و نه چنین حرفهایی شنیده بودم. پس حرفهایش بد فرم به دلم نشست. طوری که چندتا از شعرهایم را که در وبلاگ ننوشته بودم برایش فرستادم و از سکوتش فهمیدم که دوستشان داشته. وگرنه شک نمی کنم که در مسخره کردنم از هیچ کوششی فروگزار نمی کرد.
دوباره پرسید که نوشتن را چرا رها کرده ام؟
و من گفتم که چقدر خسته ام. و اینکه دارم تمام می شوم و در واقع تمام شده ام. او گفت که می فهمد. اما حیف است. گفت که شاعر اگر شعر نگوید تخم شعرش می خشکد. و من گفتم که به زندگی ام بیشتر اهمیت می دهم. و من دروغ گفته بودم. نوشتن همه زندگی من بود. و من بدون نوشتن می مردم. و من این را می دانستم اما می خواستم خود کشی کنم.
بعضی وقتها که یک عالمه احساس زیبا و مقدس در دلت داری٬ و می دانی که از این به بعد بیشتر نخواهد شد چون بند نافت بریده شده٬ و تنها راهت برای زنده ماندن این است که کمرنگشان کنی٬ فراموششان کنی٬ پنهانشان کنی٬ وقتی برای بدست آوردن آن احساس ها کوچکترین گناهی مرتکب نشده ای٬ کوچکترین ترفندی نزده ای٬ وقتی آن احساس ها پاک و معصومند٬ تو دوستشان داری.
حاضری همین جا دفتر زندگی ات را ببندی ولی آنها را کمرنگ نکنی. حیفت می آید آخر. دل به دلشان داده ای. وقتی تنها٬ رد پای آن احساس ها روی کاغذ می شود نوشته هایی که حیف است نوشته نشوند٬ چطور احساس تو حیف نیست که نابود شود٬ حیف نیست که پنهان شود٬ که خفه شود؟
حالا می فهمم چرا مردم خودکشی می کنند. هیچ وقت نفهمیده بودم خودکشی یعنی سیرابی. یعنی به پر پرواز رسیده ام. یعنی من قد کشیده ام. دنیا برایم تنگ است. قبل ترها فکر می کردم خودکشی کار انسان های ضعیف است. بدم می آمد از آدم هایی که خودکشی کرده بودند. حتی اکراه داشتم از دور به زندگیشان٬ قلمشان نگاهی بیاندازم. فکر می کردم بوی نفرت و درماندگی می دهند. فکر می کردم تا خرخره در کثافت دست و پا می زده اند حتما.
نمی دانستم اما. که می شود لبریز بود از احساس خوب و خودکشی کرد. یعنی آن قدر حس زیبا در وجودت داشته باشی که مطمئن باشی اگر صدسال دیگر هم زندگی کنی٬ حسی به این پاکی و قشنگی را تجربه نخواهی کرد. که بدانی اگر زمان بگذرد احساست آلوده می شود به دروغ گویی٬ دورویی٬ پنهان کاری و حیفت بیاید. از بس که این احساست ساده بوده٬ بی دو-دو تای منطق بوده٬ خالص بوده٬ از بس که بکر بوده٬ پاک بوده٬ کودکانه بوده..
خود کشی یعنی من دوست دارم در اوج بمانم و در اوج بمیرم.
من دروغ گفته بودم که "زندگی ام برایم مهم تر است" خود کشی برایم مهم بود.
او گفت که می توانم قلمم را عوض کنم. سرم را بچرخانم. نقد بنویسم٬ از جنگ و کشتار بنویسم٬ از انقلاب٬ سیاسی بنویسم٬ اجتماعی بنویسم... من گفتم که همیشه دوست داشته ام طنز بنویسم چندبار هم امتحان کرده ام اما موفق نبوده. و گفتم که مادرم می گوید: سعی نکن به زور از مسیر خودت خارج شوی. اگر تو می توانی خوب درام بنویسی٬ اگر این قریحه را داری٬ پس باید درام بنویسی نه طنز. گفت که می داند و به نظرش حتی حیف است که سبک نوشتنم را عوض کنم. اما مطمئنا بهتر از ننوشتن است. و تازه خوب است که آدم گریزی به تمام سبک ها داشته باشد. و گفت که شاید بعد از مدتی زندگی ام آرام شد و توانستم دوباره به سبک خودم برگردم.
پیشنهادی بود که می شد رویش فکر کرد. و من همچنان دارم روی این پیشنهاد فکر می کنم.
بعد او از من خواست که هر روز یکی از نوشته هایم را برایش بفرستم تا بخواند. و من به او نگفتم که می ترسم در نوشته های خودم سرک بکشم که هر کدام انگار جرعه ایست از آب یک دریا که بقیه همان جرعه را می بینند٬ اما من هر بار همان دریا را. و نگفتم که می ترسم دوباره غرق شوم. اما گفتم که من گلچین زیبایی از نوشته های دیگران دارم که می توانم از آنها برایش بفرستم. و او قبول کرد.
سعی کنید تا می شود به دشمنانتان ابراز نفرت کنید تا هیچ کینه ای از آنها در دلتان نماند. شاید روزی به دوستان به درد بخوری تبدیل شوند.
می گفت ديگر چرا شعر نمی نویسی؟
او نمی دانست آخر
من شاعر نبودم که
تو شعر بودی
پ.ن. وقتی تمام حرف های نگو را گفته باشی.. یعنی دیگر هیچ افسوسی نخواهی داشت. یعنی دیگر دلیلی برای ماندن نداری. یعنی دیگر سخنی نمانده که بخواهی با کلمات منتقل کنی. حسی نمانده که پوشیده باشد.. به قول مریم بانو: باید رفت گاهی.. و حالا همان گاهیست