دوست ندارم:

 

آمپول

فندق دهن بسته

اسکناس مچاله پاره پوره

سردرد مزمن

تاخیر هواپیما

پله

سیگار

صف های طولانی

ناخن شکسته

کارتون دوبله

غُرغُر

بوی عرق

کفش خاکی

استاد بی سواد

نون بیات

دروغ

تلویزیون

جنگ

ترافیک قبل از قرار

منشی جیغ جیغوی شلوغ

خرمگس

نگاه حیض

مهمون سر زده

دود اتوبوس

چاقوی کند

ترازو

تردید

دوغ گازدار

جلسه طولانی

قبرستون

ماهی

لباس تنگ

جرزنی

خودکار سکته ای

بوی دندون پزشکی

لبهای تزریقی

 ادعا

بوی چاه ساختمون توی روزهای بارونی

 

 

نمی خواهم٬

نه تو را

نه رویا را

...

نه اينكه فكر كني واقعا نمي خواهم ها.. يا اينكه دارم خودم را لوس مي كنم يا هرچه.. نه.

دلم دارد جفتك مي اندازد.

دست من و تو نيست. مي داني كه٬‌ دلم مجنون است. مي داني كه زورم بهش نمي رسد.. مي داني اصلا؟

نه. تو نمي شناسي

نه مرا

نه رويا را

 


همه‌ی راز علاقه‌ی آدمی به آدمی همين رويای ساده‌ی رفتن وُ بعد بی‌خبر آمدن‌های هميشه‌ی اوست.
حالا کمی آرام‌تر صحبت کنيد، بادهای بی‌راهِ سايه‌نشين حسودند!

                                                    سيد علي صالحي

 

مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم

 

خب امروز همين جوري با خودم كلي دلم گرفته بود. نشسته بودم هي، تنهايي، عاشقانه هاي ري را مي خواندم و فكر مي كردم كه چه خوب كه خواهرم نيست كه هي بگويد پاشو به زندگيت برس.

خواندم و خواندم و خواندم و .. از مرز دلتنگي هم گذشتم به گمانم.

 بالاخره آمد. نپرس چه كسي؛‌ نمي دانم آخر. هرچه هست دوستش مي دارم، بسيار. اين را مي دانم فقط. اخم كردم و زبانم را با دلخوري در آوردم. گفتم:‌ وقتي من دلم گرفته كجايي تو؟ لبخند زد : ببخشيد.دلت چرا گرفته؟

دلم؟  هي، دلم.. حرمت نگه دار دلم، گلم... (حسين پناهي)

به او گفتم که خسته ام. که تمام شدم. انرژي ندارم ديگر. گفتم وقتی مي دانم به جايي قرار نيست برسم، براي چه بايد بروم هنوز؟ براي چه بايد شمارش معكوسم را شروع كنم دوباره؟ كه چه بشود؟!

سلام، خداحافظ؟؟ سلامي تلخ و سكوتي سنگين و باز دوباره دل كندن؟ جان كندن است. سخت است، سنگين است.

من تشنه ام،‌ درست. اين اما آب نيست. سراب است...من آخر لوسم. بيمارم. ناتوانم. بي خوابم. دنياي من آخر صاف بود. پاك بود. شفاف بود. از آينه و آب بود. من اما حالا شكسته ام. خشكيده ام...

همه این ها را گفتم. بعد او گفت که به كجا می خواهم برسم دیگر؟ گفت که همین حالی که الان دارم یعنی کافی نیست؟ تازه گفت که  مي فهمد من چه می گویم ها. گفت که هي مي شينم با خودم فكر مي كنم. خودم را اذیت می کنم. 

او گفت بروم٬ ببینم٬ باشم٬ حرف بزنم٬ خوب مي شوم. بهتر مي شوم. این پارت آخر حرفهایش را دوست دارم از زبان خودش بشنوید. بس که دوست دارم لحن حرفش را اینجا:

 ته تهش، آخر آخرش، بدِ بدش، اين ميشه ديگه:

 كه تو يكي رو دوست داشتي.

 همين.

 همين به خدا. 

 به همين سادگي و قشنگي.

 به همين بزرگي.

 هوم؟


سخن حضرت حافظ:

دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی                           کز عکس روی او شب هجران سر آمدی

تعبیر رفت یار سفر کرده می رسد                                  ای کاج هرچه زودتر از در درآمدی

 

پ.ن.۱. تو عجب مرهمی بودی و من نمی دانستم! تو را نمی گویم ها. خودش می داند.

پ.ن.۲. این جوجه طلایی مان که می رود سفر٬ عجیب بار دلمان سنگین می شود. خواهرمان را می گوییم...

 

هديه اي براي همه

 

 این روزها خیابون ها پر از جوون هایی که اگه نفهمیدن عشق چیه٬ اما لااقل سعی می کنن ادای عاشقها رو در بیارن. اين روزها هي خيابون ها رو بالا و پايين مي رم و نگاهمُ توي ويترين مغازه ها مي چرخونم. اما چيزي نمي بينم كه دلم بخواد براي كسي هديه بخرم. اینجا همه اش پر از عروسکه با قلبهای قرمز گنده. همه چیز بی خودی برق میزنه. این نیست اون احساسی که آدم دلش بخواد توی چنین روزی هدیه بده. من دلم هدیه ای می خواد که غبار زمان داشته باشه.  به اندازه تمام روزها و شبهایی که زمین دور خورشيد چرخيده. اصالت داشته باشه، به اندازه اولین احساسی که خدا به آدم هدیه داده. دلم مي خواد هديه اي بخرم كه نگاه آدمُ بکِشه و يه عالمه احساس از ته دلش بريزه بيرون. نه اینکه برقش چشم آدمُ کور کنه..

چقدر این مغازه دارها بی سلیقه ان. انگار هیچ کدومشون هیچ وقت عاشق نبودن. می خوام امسال همه اين بازی های مسخره رو بذارم کنار. دلم می خواد امروز تمام دلنوشته هامُ  هديه بدم.  تمام شاعرانه هام.

خوبي دلنوشته ها به اينه كه همه احساس چند سال از بهترين سال هاي عمرمُ ريختم توشون. خوبي بيشترش اينه كه٬‌ نه به يه نفر، بلكه به هزار هزار آدم مي شه هديه اشون داد.

من امشب همه دل نوشته هامُ هديه مي دم. نه فقط به كسي كه دوسش دارم. نه فقط به دوست هاي خوبي كه نمي دونم اگه نبودن آسمون چه رنگي مي شد. نه فقط به كسايي كه مي شناسم، حتي به تمام مرغ عشق ها و همه كلاغ هاي سياه هديه مي دمشون.

به همه بچه هايي كه امروز دندون در آوردن. به تمام پدربزرگ هايي كه از پيشمون رفتن.

به اون پيك موتوري كه هر روز صبح زنگ خونمونُ مي زنه و يه روزنامه ميندازه توي حياطمون، به نجابتي كه توي نگاه دهاتيش موج مي زنه هديه اشون مي دم.

به رفتگري هديه مي دمشون كه صداي جاروش روي آسفالت كوچه مون لالايي هر شبمه.

به تمام كسايي كه يه روزي٬ يه جايي٬ يه لبخند كوچولو روي لبم نشوندن. و حتي به همه كسايي كه نقش لبخندها رو از روي لبهام پاك كردن.

من امشب دل نوشته هامُ به تويي هديه مي دم كه الان داري اينجارو مي خوني.

روز عشق مبارك

آرزو مي كنم دلهاي كوچولوتون پر از عشق هاي بزرگ بشه

 

 

 

سیب من سلام!

 

خيلي دلم مي خواست سرفرصت يه چيزي برات مي نوشتم.. دلم مي خواست همه لحظه هاي خواستني قديم ها رو مي ريختم روي صفحه كاغذ.. لپهاي گل انداخته و مانتو هاي پاره پورمون­ُ.. كلاس پيچوندنا و زو زو گفتناي كِش دارمونُ..

يادته اون شربازي هاي لجوجانه رو؟ يادته مدرسه رو روي انگشتمون مي چرخونديم ما سه تا؟ سه تا تپلِ شرِ.. مرغمون عجب يه پا داشت. چه مرام هايي مي ذاشتيم براي بچه ها.. چه لوتي گري هايي مي كرديم.. يادش به خير..

بعد هي زمان گذشت و گذشت.. ما هي از هم دور و دورتر شديم.. روزگاره ديگه..

بعد از چندسال كه هم ديگه رو ديديم، اون سومي هنوز تپل و شر بود، اما ما دوتا آروم و تودار شده بوديم. مردم مي گفتن خون شماهارو انگار عوض كردن. نمي دونستن اما، كه همه اون لجاجتها و شربازي ها، گولّه شده توي دلمون. كم نشده اما، گره خورده به احساسمون.

نمي دوني چقدر دلم مي خواست اين روزهاي سگي كنارم بودي. مي دوني آخه، گاهي فكر مي كنم كه فقط تو مي توني بفهمي ايني كه ته نگاه من برق مي زنه اين روزا، حماقت نيست، لجاجته.

اينو انگار تو فقط مي خوني توي نگاه من.. و من فقط، توي نگاه تو. كه مرغ دلمون يه پا داره هنوز.. هنوزم وقتي لج كنيم، همه درهاي دنيا رو به روي خودمون مي بنديم. يادته؟ اون وقتها هم بچه ها بهمون مي گفتن ديوونه!

 حاضرم نصف عمرمُ بدم يه دقيقه روي ديوار آجري حياط مدرسه كنارت بشينم.. مثل اون روزاي شادِ شادِ شاد كه‌ درِ غصه­هامونو انگار يه قفل گنده زده بوديم.

دلم مي خواست محكم بغلت مي كردم امروز كه روز تولدته.

دلم مي خواست اون قدر نگات مي كردم كه ديگه لازم نباشه چيزي بنويسم، خودت توي نگاهم بيشتر از ايناشو بخوني:

 هم پاي شرّ و شاد و شوخِ نوجووني

هم كلاسي،‌

دوست،

سيبِ گِردِ من

بيست و چهارسالگي مبارك

برات سالي پر از خنده هاي از ته دل آرزو مي كنم

 

جانب عشق عزیز است٬ فرو مگذارش

 

این روزها اصلا وقت نمی کنم بشینم بنویسم. اما فرصت هست که حافظ رو باز کنم.

 

فقط حضرت حافظ:

بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود                 این همه قول و غزل تعبیه در منقارش

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست              هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

صحبت عافیتت گرچه خوش افتاد ایدل                    جانب عشق عزیز است٬ فرو مگذارش

 

حسودی می کنم به تو

 

چرا زبان باز نمی کنی تو هیچ وقت؟ چرا سکوت می کنی همیشه؟

لااقل بگذار مردم بدانند که تو خوشبخت نیستی.. که خوشحال نیستی..

داستانمان را که زیاد به کسی نگفته ام. اما هر که می شنود به تو حسودی می کند. بهشان بگو که حسودی ندارد. بگو که جرات نکردی هیچ وقت قبول کنی.. جرات نکردی مسئولیت آن همه عشق را بپذیری.. بگو که جا زدی. بگو که همیشه خواستی کنار ساحل آب تنی کنی.. بگو همیشه ترسیدی از اینکه لبس قواسی بپوشی و شیرجه بزنی ته اقیانوس.. بگو مرجان های آبی را ندیده ای هیچ وقت..

نمی دانم چرا همه به تو حسودی می کنند.. این بیشتر عذابم می دهد.. کسی به من چرا حسودی نمی کند؟ مگر این من نبودم که زیر و رو شدم؟ مگر من دلم را به دریا نسپردم؟ مگر خدا گنجش را در دل من نگذاشت؟ مگر خدا کلمه را به من نیاموخت؟ تو شاید فقط یک بهانه بودی.. بهانه قشنگی بودی تو به گمانم.. نمی دانم چه بودی.. اما حالا می دانم که یک تکه سنگ بیشتر نیستی.. سنگ که حسودی ندارد.

سخن حضرت حافظ:

چرا نه در پي عزم ديار خود باشم                                   چرا نه خاك سر كوي يار خود باشم

غم غريبي و غربت چو بر نمي تابم                                 به شهر خود روم و شهريار خود باشم

زمحرمان سراپرده وصال شوم                                         زبندگان خداوندگار خود باشم

چو كار عمر نه پيداست باري آن اولي                               كه روز واقعه پيش نگار خود باشم

 

من حافظ را می گشایم اما.. انگار با تو سخن می گوید..


......................

........

...............

.................................

دلم می خواهد تو  لااقل به من حسودی کنی

 

جای خالی

 

امروز يه عالمه شعر از جلوي چشمام رد شدن... من ازشون معذرت خواستم.. گفتم كه قصه شاعري من،‌ ديگه تمومه.. گفتم سراغ كس ديگه اي رو بگيرن.. شعرها هم رفتن..

اين روزها فقط يه عكس كوچولو شدي كه گاهي اون گوشه چشمك مي زني..

.

.

.

من چیزی نگم بهتره .. 

سخن حضرت حافظ:

من نخواهم کرد ترک لعل یار و جام می                           زاهدان معذور داریدم که اینم مذهب است


... به همه چیز پشت پا زدم.. تو می گی من سبک شدم؟

- خب عشق آدمو سبک می کنه٬ ولی سبک نمی کنه.

- نمی فهمم چی می گی.

- اگه اون هیچ وقت نیاد٬ عشقش باعث شده تو پر در بیاری و کارایی بکنی که تا حالا هیچ وقت فکرشم نکردی.

اگه منظورت از سبک شدن بالا رفتنه٬ سبک شدی.

اما اگه منظورت از سبک شدن٬ کوچیک شدنه... عاشق هرچی کوچیکتر باشه٬ بالاتر می ره.

- فکر نمی کنی همه این حرفا توی ادبیات قشنگه؟ زندگی با ادبیات فرق داره.

- همه این حرفا واسه اینه که زندگی یه خورده شبیه ادبیات بشه.

                                                                                                     شبهای روشن

شب بود و تهران،‌ روشن به باران بود..

 

امشب هي زير بارانِ تندِ وحشي، قدم زديم.. هي تند تند، هي مارپيچ، كه قال بگذاريم چاله هاي پر از آب را كه زير سنگفرش هاي شكسته قايم شده بودند.

امشب هي صداي خنده هايمان گم شد زير شرقه باران.. هي امشب باران سُر خورد کف سرمان و از نوك دماغمان چكيد و دستهايمان آن قدر يخ كرد كه نفهميديم داغي ليوان هاي شيركاكائو را.

امشب خيابان سرد و كافه فرانسه گرمِ گرم؛ پاي سيب، شيرينِ شيرين بود و لواشك، ترشِ ترش..

كتاب فروشي ها را امشب پر كرديم از پرسه نگاه هاي تشنه مان..

امشب هي خيال و رويا و كابوس را به هم قاطي كرديم... صداي خورد شدن استخوان هايمان را زير سپر ماشيني كه عقب عقب مي آمد، امشب ما شنيديم..

امشب من خوشبخت بودم.

بعد از مدتها‌ من، خوشبخت بودم امشب.

امشب از دوستانم خواستم كه نميرند. خواستم كه بمانند... آخر دنيا پر از كتابهاييست كه نخوانده ايم هنوز.. پر از راه هايي كه نرفته ايم هنوز.. نان و پنير كافه شوكا را با هم نخورده ايم كه.. فلافل هاي كثيف خيابان انقلاب را.. تازه كلي حرف داريم كه با هم بگوييم، كلي حرف داريم كه با هم بسازيم.. من از دوستانم خواستم كه نميرند.. كه بمانند..

q5y1v37wffxqf2p5wdj.jpg

بغضش را امشب، آسمان بر سر ما باريد و ...

تمام شد. تمام.  


تنها نشسته ام

و حواسم نیست

که دنیا با من است

                                      شبهای روشن

من بودم و .. تو نبودی

 

هفت روز می گذرد و امشب٬ هفتمین شب است..

هفت روز و هفت شب به سوگت نشستم.. به سوگت نشستم تا دیگر باز نگردی.

هفت روزی که شاید مثل هفت سال بود.. ثانیه هایی که بی تو٬ بی خیالِ بودن تو٬ قفل می شدند.. قفل می ماندند.. و منی که فقط پشیمان بودم.. پشیمان٬ پشیمان.. و منی که ذره ذره وجودم می خواست تو را و فقط تو را می خواست و نه هیچ چیز و نه هیچ کس دیگری را..

و تویی که خودت را دریغ کرده بودی.. یا زندگی تو را دریغ کرده بود.. یا خدا.. یا ستاره ها.. نمی دانم.. تو نبودی...

و این دلِ من بود که دریا می شد.. من بودم که می بُردم و تویی که می باختی..

هفت روز سایه نگاه هایی که سهم من نبود.. لبخندهایی که آزارم می داد.. هفت روز و هفت شب.. من بودم و کفش هایم.. من بودم و نرگس هایم.. من بودم و یک آسمان باران.. من بودم و کافه نشینی ها.. 

هفت روز و هفت شب.. من بودم و .. تو نبودی

...

 Click to view full size image

سخن حضرت حافظ:

روز اول رفت دینم در سرِ زلفین تو                            تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز

ای که گفتی جان بده تا باشَدت آرامِ دل                   جان به غمهایش سپردم٫ نیست آرامَم هنوز


دندانِ کرم خورده نبودی که

یک شبه از جا در بیایی

افسانه چندساله ام بودی و

نمی دانستی

 

 

 

ستاره هارو خط نزن

 

عسل بي ادا سر سفره ام نشست، و من بي هوا دلبسته اش شدم.

-          عسل بگو! چونكه ما جز "گفتن"، هيچ نيستيم. عشق،‌ نوعي گفتن است و عالي ترين نوعِ گفتن. جنگ هم گفتن است. ايمان هم گفتن است. نگاه كردن، يك واژه نرم است.  خدا، كلمه بود براي انسان... عسل، بگو! دوست داشتن را بگو! ايمان را بگو! کمي خلوص كافيست تا جهان به يك واژه مخملي تبديل شود.

-          عسل، بگذار سر بر زانويت بگذارم، و تو، به زمزمه، از نخستين سفر گيله مرد كوچكت به ساوالان بگو!.. عسل! در خود فرو نرو! سكوت را خارا نكن! بگو..

  و من آرامِ آرام، مي خواندم اين عاشقانه هاي آرام را.. آرامْ آرام

 قلبم را دزديدي،‌ دست كم نگاهت را ندزد.. بگذار در اين درياي سياه، قايق اين گيلكِ آرام، پاروزنان بگردد! 

مي داني؟ من باختم.. باختم اما نشكستم...

 تاب آوردم و سر فرو نينداختم. تاب آوردم، چرا كه جرمم فقط خواستن بود، و به اين جرم،‌ بد مي كشند؛ اما آنكه كشته مي شود، سرافكنده كشته نمي شود.

 و شب، گرداگرد آتش را مملو از خاطره مي كنيم..

شبها مدام ته مانده نگاهم را جا مي گذارم ميان شعله هاي آتش.. رقص شعله ها افسونم مي كند.. دلم،‌ دلم در سينه نمي ماند، مدام بر ديوار مي كوبد، مي كوبد، مي كوبد.. پُر است، سنگين است.. بايد جا بگذارم چيزي را جايي.. چيزي را شايد بايد ميان همين شعله هاي لرزان آتش بگذارم.. يادي را شايد بايد همين جا خاكستر كنم، همين جا،‌ همين حالا..

 و شب سراسر آسمان را پر از نگاه مي كنيم..

شبها ستاره هايم را دانه دانه خط مي زنم و مي انديشم كه آيا تاب مي آورم؟ آسمانِ بي ستاره را؟

شبها٬ شبها من مجنون می شوم.. مجنون..  می شود تو شبها فقط٬ ماه آسمان من باشی؟ دور و دیر باشی٬ اما باشی.. هلال باشی٬ کم رنگ٬ لاغر و نحیف باشی٬ اما باشی.. چشم من ضعیف باشد٬ تو را نبینم حتی٬ اما بدانم که هستی.. شبهای دیر فقط٬ خیلی دور حتی...

 حافظه براي عتيقه كردن عشق نيست، براي زنده نگه داشتنِ عشق است. اگر پرنده را به قفس بياندازي، مثل اين است كه پرنده را قاب گرفته باشي.

و پرنده قاب گرفته، فقط تصور باطلي از پرنده است. عشق، در قابِ يادها، پرنده يي ست در قفس. منت آب و دانه بر سرِ او مگذار و امنيت و رفاه را به رخ او نكش.

عشق،‌ طالبِ حضور است و پرواز، نه امنيت و قاب.

 -          عشق كو؟" عطر آن شاخه هاي نرگسِ مرطوب كو؟

 ديشب٬ سحر نمی شد.. من٬ بند دریده بودم.. تمام نرگس هايم را... به ياد تو سَر بُريدم دیشب.. تمامشان را..

4hruq6fqfqjhvggwyalw.jpg

يك بار، يك بار و فقط يك بار مي توان عاشق شد:‌ عاشقِ زن، عاشقِ مرد، عاشقِ انديشه،‌ عاشقِ وطن، عاشقِ خدا، عاشقِ عشق.. يك بار، فقط يك بار. بار دوم خبري از جنس اصل نيست... در عشق حرفه اي شدن، ممكن نيست،‌ مگر آنكه به بدكارترينْ‌ رياكارِِ تَنْ پرستِ بي انديشه تبديل شده باشيم...

 و صدايي در من زوزه مي كشيد.. که دوست دارم در اوج بمانم.. در اوج بمانم.. در اوج بمانم... يا در اوج بميرم.. من دوست دارم ببندم دفترم را.. و بستم.. عاشقانه آرام را بستم. اما.. نشانه ام؟

من نشانه اي داشتم، كه نشاني از تو بود.. نشانه اي كه مي خواباندمش،‌ آرام ميان برگ برگ كتاب هايم،‌ ميان كلمات مي خواباندمش.. من كتابهايم را تنها روي نشاني از تو مي بستم... حالا نشانه ات را نمي يابم..

 

سخن حضرت حافظ:

درد ما را نيست درمان الغياث                       هجر ما را نيست پايان الغياث

 

 همه فتنه ها از توست، اما جرات سرزنش كردنت در من نيست..


من دیشب

نشانه ات را گم كردم..

و اين خود،

يك نشانه بود

 

پ.ن. کج ها از کتاب "یک عاشقانه آرام.. نادر ابراهیمی"

 

 

می شود نخوانی؟

 

اين روزها دارم كمي جسم خسته ام را تيمار مي كنم.. مي داني؟ دردهاي من همه مزمن اند.. هميشه انگار يك جور بي خيالي بوده كه امروزم را به فردا حواله كرده و فردا را به روزي ديگر.. تنها مرهم زخم هايم هميشه زمان بوده است.. امروز مي فهمم كه چه ساده بودم وقتي باور داشتم گذر زمان همه چيز را حل خواهد كرد.. امروزي كه فقط با چهل درصد حجم ريه ام نفس مي كشم.. امروزي كه دير است براي خيلي حرف ها. امروزي كه دير است. امروزي كه دور است.

 يك دسته كوچك نرگس براي خودم مي خرم و جا مي دهم گوشه كيفم تا عطرش مستم كند وقتي خيابان هاي تهران را قدم مي زنم،‌ از اين آزمايشگاه به آن درمانگاه.. مي داني؟ من ديگر رام زندگي شده ام.. خسته مي شوم، گرسنه و تشنه مي شوم، اما همچنان راه مي روم.. آرام آرام راه مي روم. نگاهم از روي آدم ها سُر مي خورد و روي سنگفرش هاي كهنه جا مي ماند.. راه مي روم و نرگسم را بو مي كشم.. شايد سهم من از زندگي فقط عطر همين نرگس باشد..

dvxo1wbifkm768er1n8.jpg

 آدم ها انگار همه غريبه اند.. اين روزها ته نگاه دوستانم هم حتي ديگر برقي نمي بينم. همه غريبه شده اند.. نه!‌ شايد هم من غريبه ام.. دنيا سهم همين آدم هاي بي خيال است كه دستشان روي بوق ماشين ها گير مي كند.. دنيا سهم مادرانيست كه كودكانشان را در خيابان كتك مي زنند،‌ نه سهم مني كه براي فرزند نداشته ام نامه مي نويسم.. دنيا جاي مني نيست كه از مرگ رویای پروانه ها حتی به هق هق می افتم...

من اينجا چه مي كنم؟؟

منی که دردهایم را پیش طبیب هم اعتراف نکرده بودم

 

سخن حضرت حافظ:

رسيد مژده كه ايام غم نخواهد ماند                              چنان نماند و چنين نيز هم نخواهد ماند

من ارچه در نظر يار خاكسار شدم                                  رقيب نيز چنين محترم نخواهد ماند

  


تا روزي كه اينجا را مي خواني،‌

قلمم بوي تو را به خود مي گيرد

مي شود نخواني؟

 

تو شعر بودی

 

هم کلاسی بودیم. نه از کوچکترین رفتارهای همدیگر خوشمان می آمد و نه هیچ وقت آن جاذبه بی دلیلی که بین بعضی دخترها و پسرها وجود دارد بینمان بوده. حتی نسبت به هم خنثی هم نبودیم. از هم بدمان می آمد. از همان اول از هم بدمان می آمد.

دو سال اول به ندرت پیش می آمد که حتی چند کلمه ای با هم حرف بزنیم. حتی بعدها هم که به خاطر ساعت کلاس ها و واحدهای مشترک و خرخوانی های شب امتحان و  تقلب های سرجلسه٬ تقریبا در یک گروه دوستی قرار گرفتیم٬ باز هم از هم بدمان می آمد. و این موضوع را به هیچ وجه پنهان نمی کردیم که هیچ٬ به بهترین نحوی هم ابراز می کردیم. من بارها به او گفته بودم که کلا انسان داغونی است و از کمترین ارزش های انسانی هم بهره نبرده. و او هم بارها به رخم کشیده بود که احساس می کنم از دماغ فیل افتاده ام و اینکه چقدر خشن هستم و چقدر احساس خودبینی دارم با کلی مخلفات دیگر...

ابراز نفرت البته دشمنی را بیشتر می کند اما تخم کینه را کلا از دلها پاک می کند. و ما دو دوست نمای دشمن بودیم که هیچ کینه ای از هم به دل نداشتیم. و هرچند که هنوز در تعریف تکنیکی کلمه همکلاسی محسوب می شویم٬ اما از آنجایی که همه سرگرم کار هستیم و کلاسهایمان هم دیگر تمام شده٬ به ندرت از حال و احوال هم خبردار می شویم.

تا اینکه دیشب٬ پنجره چت باز شد و خودش بود که: آخه برای چی؟

گفتم: هان؟ چی؟ کی؟ کجا؟

گفت: وبلاگتو برای چی بستی؟

و من فهمیدم که اَ.... او نوشته های مرا می خواند! یعنی باور که نکردم. حدس زدم. و بعد که پرسیدم کاشف به عمل آمد که می خواند که هیچ٬ دوست هم دارد. و برای اینکه می دانست چقدر برایم غیر قابل باور می تواند باشد٬ شروع کرد به تحلیل نوشته هایم و سیر تکاملشان و اینکه چطور من بعد از گذشت چند وقت وزن کلمات را پیدا کردم و آهنگ متنهایم را با آنها می سازم. کلی حرفهای آدم حسابی وار درست و حسابی راجع به نوشتن و راز موفقیت من که در صداقت نوشته هایم است و .... که البته من می دانستم که او عمرا مال این حرف ها نیست که از خودش چنین تحلیلهایی بکند و می دانستم که شغلش کتاب-چاپ کنی است. و به خاطر همین شغلش چهارتا آدم حسابی دیده و چهارتا حرف حساب شنیده... و در هر صورت حقیقت این بود که من نه آن آدم حسابی ها را دیده بودم و نه چنین حرفهایی شنیده بودم. پس حرفهایش بد فرم به دلم نشست. طوری که چندتا از شعرهایم را که در وبلاگ ننوشته بودم برایش فرستادم و از سکوتش فهمیدم که دوستشان داشته. وگرنه شک نمی کنم که در مسخره کردنم از هیچ کوششی فروگزار نمی کرد.

دوباره پرسید که نوشتن را چرا رها کرده ام؟

و من گفتم که چقدر خسته ام. و اینکه دارم تمام می شوم و در واقع تمام شده ام. او گفت که می فهمد. اما حیف است. گفت که شاعر اگر شعر نگوید تخم شعرش می خشکد. و من گفتم که به زندگی ام بیشتر اهمیت می دهم. و من دروغ گفته بودم. نوشتن همه زندگی من بود. و من بدون نوشتن می مردم. و من این را می دانستم اما می خواستم خود کشی کنم.

بعضی وقتها که یک عالمه احساس زیبا و مقدس در دلت داری٬ و می دانی که از این به بعد بیشتر نخواهد شد چون بند نافت بریده شده٬ و تنها راهت برای زنده ماندن این است که کمرنگشان کنی٬ فراموششان کنی٬ پنهانشان کنی٬ وقتی برای بدست آوردن آن احساس ها کوچکترین گناهی مرتکب نشده ای٬ کوچکترین ترفندی نزده ای٬ وقتی آن احساس ها پاک و معصومند٬ تو دوستشان داری.

حاضری همین جا دفتر زندگی ات را ببندی ولی آنها را کمرنگ نکنی. حیفت می آید آخر. دل به دلشان داده ای. وقتی تنها٬ رد پای آن احساس ها روی کاغذ می شود نوشته هایی که حیف است نوشته نشوند٬ چطور احساس تو حیف نیست که نابود شود٬ حیف نیست که پنهان شود٬ که خفه شود؟

حالا می فهمم چرا مردم خودکشی می کنند. هیچ وقت نفهمیده بودم خودکشی یعنی سیرابی. یعنی به پر پرواز رسیده ام. یعنی من قد کشیده ام. دنیا برایم تنگ است. قبل ترها فکر می کردم خودکشی کار انسان های ضعیف است. بدم می آمد از آدم هایی که خودکشی کرده بودند. حتی اکراه داشتم از دور به زندگیشان٬ قلمشان نگاهی بیاندازم. فکر می کردم بوی نفرت و درماندگی می دهند. فکر می کردم تا خرخره در کثافت دست و پا می زده اند حتما.

نمی دانستم اما. که می شود لبریز بود از احساس خوب و خودکشی کرد. یعنی آن قدر حس زیبا در وجودت داشته باشی که مطمئن باشی اگر صدسال دیگر هم زندگی کنی٬ حسی به این پاکی و قشنگی را تجربه نخواهی کرد. که بدانی اگر زمان بگذرد احساست آلوده می شود به دروغ گویی٬ دورویی٬ پنهان کاری و حیفت بیاید. از بس که این احساست ساده بوده٬ بی دو-دو تای منطق بوده٬ خالص بوده٬ از بس که بکر بوده٬ پاک بوده٬ کودکانه بوده..

خود کشی یعنی من دوست دارم در اوج بمانم و در اوج بمیرم. 

من دروغ گفته بودم که "زندگی ام برایم مهم تر است" خود کشی برایم مهم بود.

او گفت که می توانم قلمم را عوض کنم. سرم را بچرخانم. نقد بنویسم٬ از جنگ و کشتار بنویسم٬ از انقلاب٬ سیاسی بنویسم٬ اجتماعی بنویسم... من گفتم که همیشه دوست داشته ام طنز بنویسم چندبار هم امتحان کرده ام اما موفق نبوده. و گفتم که مادرم می گوید: سعی نکن به زور از مسیر خودت خارج شوی. اگر تو می توانی خوب درام بنویسی٬ اگر این قریحه را داری٬ پس باید درام بنویسی نه طنز. گفت که می داند و به نظرش حتی حیف است که سبک نوشتنم را عوض کنم. اما مطمئنا بهتر از ننوشتن است. و تازه خوب است که آدم گریزی به تمام سبک ها داشته باشد. و گفت که شاید بعد از مدتی زندگی ام آرام شد و توانستم دوباره به سبک خودم برگردم.

پیشنهادی بود که می شد رویش فکر کرد. و من همچنان دارم روی این پیشنهاد فکر می کنم.

بعد او از من خواست که هر روز یکی از نوشته هایم را برایش بفرستم تا بخواند. و من به او نگفتم که می ترسم در نوشته های خودم سرک بکشم که هر کدام انگار جرعه ایست از آب یک دریا که بقیه همان جرعه را می بینند٬ اما من هر بار همان دریا را. و نگفتم که می ترسم دوباره غرق شوم. اما گفتم که من گلچین زیبایی از نوشته های دیگران دارم که می توانم از آنها برایش بفرستم. و او قبول کرد.

 

سعی کنید تا می شود به دشمنانتان ابراز نفرت کنید تا هیچ کینه ای از آنها در دلتان نماند. شاید روزی به دوستان به درد بخوری تبدیل شوند.


می گفت ديگر چرا شعر نمی نویسی؟

او نمی دانست آخر

من شاعر نبودم که

تو شعر بودی

 

پ.ن. وقتی تمام حرف های نگو را گفته باشی.. یعنی دیگر هیچ افسوسی نخواهی داشت. یعنی دیگر دلیلی برای ماندن نداری. یعنی دیگر سخنی نمانده که بخواهی با کلمات منتقل کنی. حسی نمانده که پوشیده باشد.. به قول مریم بانو: باید رفت گاهی.. و حالا همان گاهیست

در قمارِ عشق اي دل، كي بوَد پشيماني؟

 

 

میگه مواظب باش درست تصمیم بگیری..

میگم تصمیم درست چه تصمیمیه؟

فکر می کنه... میگه تصمیمی که منطقی باشه.

میگم مطمئنی؟

فكر مي كنه... میگه نه. تصمیمی که بعدش پشیمون نشیم.

میگم یعنی اگه تصمیم درستی بگیریم٬ هیچ وقت بعدش پشیمون نمی شیم؟ اگه تصمیم نادرستی بگیریم٬ حتما بعدش پشیمون می شیم؟

فکر می کنه... میگه نه. میگه خیلی پیش میاد که تو تصمیم درست می گیری ولی پشیمون می شی. چون شاید خیلی­های دیگه تصمیم درست نگیرین.. یا هزارو یه دلیل دیگه..

میگم ممکنه تصمیم غلط بگیریم ولی پشیمون نشیم؟

فکر می کنه... میگه آره. چون پشیمونی مال بعد از تصمیمه. و شاید بعدا خیلی چیزها عوض بشه.

فکر می کنم... میگم پس درست و غلط بودن تصمیم مهم نیست. نباید نگرانش باشیم. فقط باید به پشیمونیه فکر کنیم..

فکر می کنه... میگه اگه همه اش بخوای به پشیمونیه فکر کنی هیچ تصمیمی نمی تونی بگیری..

ساکت می شیم.

میگم با منطق می شه در مورد احساسمون تصمیم بگیریم؟

میگه آره می شه.

فکر می کنم... این بار سعی می کنم منطقی فکر کنم. صدای اذان میاد. دلم مورمور می شه. یاد قدم هایی می افتم که با عشق دور خونه خدا بر می داشتم.

می گم پس ایمان چی؟

ایمان با منطق هیچ توجیهی نداره. لا اقل ایمان من هیچ ربطی به منطق نداره. اگه منطقی فکر کنیم٬ ایمانمون هم شرطی می شه. وابسته به منطق می شه. قدرت نداره دیگه. ایمان شرطی که ایمان نیست. ایمان همه اش احساسه. یه حس بزرگ و قوی که آدمُ نگه می داره٬ یه عشق گنده است که توی هر دلی می تونه جا بگیره. توی هر دلی که شرطی و منطقی نشده باشه. منطقی فکر کردن بهاش سنگینه. به قیمت ایمانمون شاید.

فکر می کنه... میگه خیلی از آدم ها بدون ایمان زندگی می کنن. بدون ایمان خوشبخت هم هستن. میگه تصمیم منطقی گرفتن لا اقل افسوس رو موقع پشیمونی کم می کنه.

 

فکر می کنم... میگم پشیمونی از چه جنسیه؟ احساس یا منطق؟

میگه بستگی داره. می تونه از هر جنسی باشه.

فکر می کنم... میگم ولی خیلی ها با احساسشون تصمیم گرفتن٬ خیلی چیزهاشونم باختن٬ اما پشیمون نشدن. مثل همه اونایی که توی کربلا بودن.

میگه اون ایمانه. نه احساس.

میگم ایمان هم از جنس احساسه. هر احساسی رو که باور کنیم٬ ایمانمون می شه. اگه آویزونِ منطق بشیم٬ درهای معجزه رو به روی خودمون بستیم. یوسف هم اگه منطقی فکر می کرد٬ درهای قفل به روش باز نمی شد.

فکر می کنه... چیزی نمیگه.

می گم دو دو تای منطق همیشه چهاره. دو دو تای ایمان ولی می تونه ۱۰۰۰ باشه.

اینجا قمار عشقه.

اگه هستی٬ تاسهارو بریز

 

 

آدم ها

 

جه می شود واقعا؟ که آدم ها این همه عزیز و قدیمی می شوند برایت؟

که جا خشک می کنند وسط دلت

که عکسشان مدام روی مردمک چشمت برق می زند

که نمی شود ثانیه ای بگذرد و به یادشان نباشی و

حضورشان را درونت حس نکنی

حتی وقتی بد می کنند نمی توانی دل بکنی ازشان

حاضری عمری کنارشان عذاب بکشی

و عذاب می کشی

اما رهایشان نمی توانی بکنی

آخر رهایت نمی کند یادشان...

چه می شود واقعا؟!؟!؟!

 

دل به دل طوفان داده ام

 

 این روزها نه پای رفتنم مانده

                                        نه توان ماندن

نه جرات پرواز

                      نه جربزه سقوط

نه صلابت دل کندن

                          نه اشتیاق دل دادن

نه تحمل نقابم مانده

                           نه تاب افشا شدن دارم


تو زلزله بودی

              زیر و رو کردی هر آنچه را که بودم

    یا شاید هم صاعقه بودی که

                        برق نگاهت مرا گرفت   

 

 حالا وهم برت ندارد که هنوز هم زلزله ای ها.. این ها که می بینی پس لرزه هاییست که امروز و فردا تمام می شود.. تازه تقصیر من نیست که. ماه آسمان را ندیدی مگر چطور زل زده بود به چشمانم؟

سيب هاي ياد تو به جاذبه مي خندند.. هوايي مي روند جان شما        

             

قرص ماه يادم مي آورد.. هرآنچه را كه نبايد

 

گاهي كه تنهايي خيابان گيشا رو از بالا قدم مي زنم، نگاهم بين اون دو تا چراغ چشمك زن گير مي كنه.

بعضي شبها كه قرص قشنگ ماه زل زل توي چشمام نگاه مي كنه،

گذشته مثل باد از جلوي چشمهام مي گذره

اون قدر زنده و روشن، كه گاهي چنگ مي­اندازم در هوا تا بعضي از اون لحظه­هاي خواستنيش رو توي مشتم نگه دارم.

با خودم فكر مي كنم؛

به تمام حرفهايي كه.. شنيدم

به تمام حرفهايي كه.. نشنيدم

به تمام درهايي كه.. بسته بودند

به درهاي بسته اي كه.. يكهو باز شدند

به آدم ها فكر مي كنم و رد پاهاشون

به تابستون و.. چترهاي رنگي سان شاين

به كافه ها و قلپ هاي كوچيك قهوه

به پاييزي كه.. گذشت

به خيابان وليعصر

به ميدان ونك

به سردر دانشكده فني و.. خداحافظي­هاي كِش­دارمان

حتي به ادبيات و هنر

به آن راه باريك و بلند فكر مي كنم و درخت هاي سر به فلك كشيده­اش

به آن شب و آهنگ قدم­ها و پهناي شانه­هاي باد

به تمام تي­شرت هاي زرد و ..ه

به تمام جاي خالي­ها و

اينكه چقدر كلمه بايد بنويسم تا پر شوند

 

به دفتر سياه كوچكم فكر مي كنم و

قلمي كه آغشته به تو بود

 

من هنوز هم گاهي،

فقط گاهي.. به تو فكر مي كنم

 

این روزها به هر دری که می رسم

                                        بسته است

              و پشت هر در بسته ای که می نشینم

                                                              باز می شود

ای کاش تمام نشانی هایت در نگاهمان گم نشده بود

                                           وگرنه پشت در بسته ات بست می نشستم

                                                                                                     تا باز شوی

حال که نشانی از تو ندارم

                              در کنج تنهایی خود بست می نشینم

                                                                   شاید تو هم راه گم کنی

تا کی رخی بنمایی

 

دیگر باید برای رویاهایم لالایی گریه بخوانم

 

هنوز هم آن قدر دلم می خواهد كه هر روز بنشينم و يك عالمه بنويسم. هنوز كلمه ها و جمله ها از جلوي چشمم رد مي شوند به خدا.

اما مي ترسم. مي ترسم بيدار كنم دختر كوچولويي را كه ته دلم خوابش كرده ام. اگر هي كلمه ها را بكشم بيرون و پس و پيششان كنم،‌ مي پرد از خواب.

آخر ساده كه خوابش نكرده ام. نمي داني كه چه روزها و شبها روي پاهايم تابش دادم. هر آنچه لالايي كه مي دانستم خواندم برايش. تازه خوابش برده. سبك خوابيده. به اشاره اي مي پرد از خواب.

آن وقت هي بهانه مي گيرد. بي تابي مي كند. آخر در دنياي بزرگترها حقايقي هست كه بچه ها هيچ وقت نمي توانند بفهمند. او هيچ وقت نخواهد فهميد عمو قرار نيست برگردد؛ يعني چه. نمي فهمد كه چرا عمو ديگر دوست ما نيست. اگر او بيدار باشد كه ديگر نمي شود هديه هاي عمو را گوشه سياه كمد قايم كرد. وقتي دل او تنگ مي شود براي عمو، من بايد به جاي او نامه بنويسم ديگر. حرفهاي دل آن دختر كوچولو از زبان من است كه به گوش عمو مي رسد.

نمي شود كه. دنياي ما بزرگترها حساب و كتاب دارد. من كه نمي توانم هر حرفي را هرموقع كه اين كوچولو دوست داشت به هر كسي بزنم.

بيدار كه باشد، بي تابي مي كند مدام. من طاقت اشك بچه ها را ندارم آخر.

بهتر همان است كه من هم سرم را بگذارم كنار اين دختر كوچولو و خودم را به خواب بزنم...

...

هی، کسی اینجا نیست برای من لالایی بخواند؟؟

فصل آخر كتاب ها را من اشك مي ريزم.

 

 زمستان كه مي شود، كافه ها را خيلي دوست دارم. به شرط آنكه كوچك باشند و گرم و روشن. سقفشان هم خيلي كوتاه نباشد.

يك ميز دونفره كنار پنجره.. طوري كه آدم ها را ببينم. هم در خيابان، هم در كافه.. قهقه خنده هايشان را هم بشنوم، اما حرفهايشان را نه.

بنشينم و دستهاي سردم را حريصانه دور فنجان داغ چاي حلقه كنم و ماجراي عجيب سگي در شب بخوانم و هي بخار چاي پوست صورتم را قلقلك دهد.

من باشم و يك ميز كوچك گرد. روبه رويم يك صندلي چوبي پشتي بلند. يك صندلي خالي قهوه اي سوخته، درست به رنگ چشم هايش. كه وقتي سرم را از كتاب بيرون مي آورم، زل زل نگاهم كند.

دلم مي خواهد هي آدم هاي مختلف بيايند و بروند و من هم چنان نشسته باشم و چاي بنوشم و كتاب بخوانم، اما كتابم تمام نشود. آخرِ كتاب كه مي شود، دلم مي گيرد. فصل آخر كتاب ها را من اشك مي ريزم بر داستاني كه تمام مي شود.

كافه هاي روشن را دلم نمي خواهد باراني كنم.

فصل آخر داستان را جاي ديگري بايد تمام كرد..

دنيايم را آب برد و

هيچ داستاني مرا به خواب نمي برد هنوز

 

 

دوستی هایمان را چند می فروشیم؟

 

دلم یه بغض گنده می خواد که بشینم گوشه یه خیابون شلوغ زار بزنمش..

دلم فنجون فنجون قهوه تلخ می خواد..

دلم نمی خواد دیگه چشمم به ماه بیافته..

دلم نمی خواست خیلی کارها رو بکنم.. اما شد

دلم می خواست خیلی حرفها رو بزنم.. اما نشد

..

دلم می خواست باور می کردم حرف سارا رو:

هیچ بن بستی نیست...یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت