اين روزها دارم كمي جسم خسته ام را تيمار مي كنم.. مي داني؟ دردهاي من همه مزمن اند.. هميشه انگار يك جور بي خيالي بوده كه امروزم را به فردا حواله كرده و فردا را به روزي ديگر.. تنها مرهم زخم هايم هميشه زمان بوده است.. امروز مي فهمم كه چه ساده بودم وقتي باور داشتم گذر زمان همه چيز را حل خواهد كرد.. امروزي كه فقط با چهل درصد حجم ريه ام نفس مي كشم.. امروزي كه دير است براي خيلي حرف ها. امروزي كه دير است. امروزي كه دور است.

 يك دسته كوچك نرگس براي خودم مي خرم و جا مي دهم گوشه كيفم تا عطرش مستم كند وقتي خيابان هاي تهران را قدم مي زنم،‌ از اين آزمايشگاه به آن درمانگاه.. مي داني؟ من ديگر رام زندگي شده ام.. خسته مي شوم، گرسنه و تشنه مي شوم، اما همچنان راه مي روم.. آرام آرام راه مي روم. نگاهم از روي آدم ها سُر مي خورد و روي سنگفرش هاي كهنه جا مي ماند.. راه مي روم و نرگسم را بو مي كشم.. شايد سهم من از زندگي فقط عطر همين نرگس باشد..

dvxo1wbifkm768er1n8.jpg

 آدم ها انگار همه غريبه اند.. اين روزها ته نگاه دوستانم هم حتي ديگر برقي نمي بينم. همه غريبه شده اند.. نه!‌ شايد هم من غريبه ام.. دنيا سهم همين آدم هاي بي خيال است كه دستشان روي بوق ماشين ها گير مي كند.. دنيا سهم مادرانيست كه كودكانشان را در خيابان كتك مي زنند،‌ نه سهم مني كه براي فرزند نداشته ام نامه مي نويسم.. دنيا جاي مني نيست كه از مرگ رویای پروانه ها حتی به هق هق می افتم...

من اينجا چه مي كنم؟؟

منی که دردهایم را پیش طبیب هم اعتراف نکرده بودم

 

سخن حضرت حافظ:

رسيد مژده كه ايام غم نخواهد ماند                              چنان نماند و چنين نيز هم نخواهد ماند

من ارچه در نظر يار خاكسار شدم                                  رقيب نيز چنين محترم نخواهد ماند

  


تا روزي كه اينجا را مي خواني،‌

قلمم بوي تو را به خود مي گيرد

مي شود نخواني؟