تو هیچ دلت تنگ می شود؟

 

 هر آدمي، ما را يك جور مي بيند و مي شناسد.

مثلا يكي تو را هنگام درس خواندن مي بيند. يعني همان روزهايي كه داري پروژه كارشناسي ات را انجام مي دهي يا چه مي دانم كنكوري،‌ چيزي داري. همان روزهايي كه هر صبح لپ تاپ و كتابهايت را زير بغلت مي زني و مي نشيني گوشه كتابخانه. حالا گيرم كه هر بعد از ظهرش هم به گردش و تفريح بگذرد و او تو را در همين گشت و گذارها ديده باشد، اما باز توي درس خوان را ديده، شناخته. توي آن روزها را.

بعضي ها هم تو را موقع خوشحالي و بي خيالي و يللي تللي مي بينند. مثلا همان ترم هاي دانشگاه كه همه درس ها را به زور تقلب ناپلئوني پاس مي كني؛ يا همان ثلث اول سال دوم راهنمايي كه معدلت 16 شد. آنها همان رعناي بي رگي را مي شناسند كه كوه آرامش است و نه با اخطار، نه با جريمه، نه با تنبيه و نه با اخراج خم به ابروي خودش نمي آورد. همان رعناي ديوانه اي كه گاهي تمام زندگي اش مي شود قدم زدن زير باران، يا بست نشستن در خانقاه..

و اما تو..

تو مرا در اوج عاشقي ام شناختي. آنجا كه تاب نمي آوردم لحظه هايم را. آنجا كه عشق را زندگي مي كردم؛ گُر مي گرفتم و يخ مي كردم. تو منِ عاشق شكسته بي تاب را ديدي و شناختي. وقتي كه دستم به جايي نمي رسيد و من بودم و تنهايي خودم و مشت هاي محكم ريزي كه روزگار نصيب سينه تو كردشان. بس كه خودِ آن روزهايم را معنا مي كردم برايت، فاش مي كردم.

براي تويي كه عاشقي را فراموش كرده بودي به گمانم. تويي كه عاشقي را ميان همان روزهاي پرتب و تاب دانشجويي ات جا گذاشته بودي. يا شايد هم آنجا پنهانش كرده اي، نمي دانم. اما دلت تنگ شده بود براي اين دست و پا زدن ها و نرسيدن هايي كه هميشه مي گفتي خودِ رسيدن است.

تو منِ عاشق را شناختي. كسي كه خودم هم نمي شناختمش پيش از اين. كسي را در وجود من ديدي كه هميشه پنهان بوده. براي همين است شايد، كه حضورت برايم اين همه سنگين است و عزيز و گرامي. مثل صخره اي كه در طوفان پشتش پناه گرفته باشم. براي همين است شايد، كه مي خواهم همانجا كه هستي بماني.

و باز اين روزگار است كه تو را مي گيرد از من. و اين من هستم كه صبوري مي كنم.

راستي تو هيچ دلت تنگ مي شود براي من؟

براي غُرغُرهايم. براي تندتند حرف زدن هايم. براي گريه هايي كه هميشه مي گويي خوب است، سبك مي شوي. براي صبا خواني هايمان. براي شعرهاي شب به خيرت. براي آن لحظه هايي كه مي دانستمت، پيش از آنكه بگويي.. براي سرخوشي هاي بي دليلم و قِرهاي وقت و بي وقت.. براي آن همه احساس كه تو همه را با يك لبخند جواب مي دادي و من همان لبخند را دوست داشتم.

تو هم دلت تنگ مي شود براي من؟ آنگونه كه من براي تو؟

 

اگر قرار بر عاشقی باشد

 

نمي دانم چرا هر چه آدم بيشتر بي خيال دنيا و آدم­هايش مي شود، آدم ها و دنياهاشان بيشتر پي آدم مي آيند. هرچه تو نگاهت را بيشتر مي دزدي،‌ نگاهت را بيشتر مي جويند. هرچه تو دورتر مي شوي، آن ها نزديك تر مي شوند.

و من اين روزها عجيب مي گريزم از هرچه نگاه و لبخند و آدم است. ديگر نمي خواهم در دام هيچ عشقي گرفتار شوم.

اين بار اگر قرار بر عاشقي باشد، من عاشق همان مدير مغرور و بداخلاق و پاچه گير طبقه پايين مي شوم. همان كه پرسنل مي ترسند حتي سلامش كنند، بس كه با اخم و گوشه ابرو جوابشان را داده يا نداده؛‌ اما به من كه سلام مي كند صدايش مي لرزد. همان كه اين روزها ساعت ناهار به ديوار ته حياط تكيه مي كند و زانوي راستش را خم مي كند تا كف پايش به ديوار باشد و عين 45 دقيقه را سيگار دود مي كند و به درخت كج ومعوج گوشه حياط خيره مي ماند. همان كه بارها به هواي سابقه كارم از مديرعامل خواسته كه مرا به واحد او منتقل كنند و من كيف مي كنم كه مديرم موافقت نمي كند.

اين بار اگر قرار بر عاشقي باشد، من عاشق همين مرد ميان سالِ درشت هيكلِ كم موي مغرور مي شوم تا دهان همه باز بماند. دهانِ خودم هم. بس كه ستون است اين آدم در شركت و ستون ها را لرزاندن، عالمي دارد براي خودش. بس كه اين آدم عاشقي مي داند و من.. نمي دانم.

عاشقي وقتي عاشقي ست كه به ضرب و زور شعر و آواز و گفت و شنود نباشد. وقتي عاشقي ست كه ستون هاي وجود چنين مردي را بلرزاند. وقتي عاشقي ست كه خودش خودش را رسوا كند. بي كه كلامي حرفي زده باشد، از مديرعامل ومنشي ها و مهندسان و نامه بران همه دانسته باشند و من خودم ديرتر از همه.

كه بماند به انتظار نگاهي، لبخندي، سلامي.. روزها، ماه ها شايد.. بماند به انتظار... بماند به انتظار... بماند به انتظار...

 

 

 

دلم تنگ شده برايت لعنتي...

نمي بخشمت... نمي توانم ببخشمت... بخشودنِ تو انصاف نيست لامروت... كه اينگونه خودت را دريغ كردي... از تنها كسي كه چشم به راهت بود... و ديگر نيست...

 

خسته ام از تک نوازی

 

چند میزان سکوت کنم؟

تا شاید این بار

نوایی

از سازی دیگر

...

 

به یاد چشم تو خود را خراب خواهم ساخت               بنای عهد قدیم استوار خواهم ساخت

 

پ.ن. راستی تو کی این همه دانستی مرا؟

 


رویاهایم غریب مانده اند

و غربت رویا هیچ آسان نیست

 

 

مجازستان

 

اين مجازستان هم عالمي ست براي خودش. دوستي هايش،‌ گپ هايش، درد و دل هايش.. همه جور ديگري هستند. اصلا انگار آدم ها جور ديگري مي شوند اينجا.

اينجا جايي ست كه آدم ها را با كرده هاشان نمي شناسيم، با فكرهاشان مي شناسيم. آن خودي شان را مي بينيم كه خودشان باور دارند. حالا شايد حقيقت هم نباشد. اصلا اگر همه چيزِ اينجا حقيقت بود كه دنيايش را مجازي نمي گفتند.

كرده هاي آدم ها را نمي بيني اينجا. آن فكري كه پشتش بوده، منطق خاص آن آدم را مي بيني. منطق قضاوت هايش، منطق عشق هايش. منطق خنده ها و گريه هايش. اينجا جايي ست كه آدم ها را مي فهمي! آدم ها تو را مي فهمند.  

حالا گاهي اين آدم ها خودشان را از مجازستان بيرون مي كشند و در دنياي حقيقي ات سبز مي شوند. آن جاست كه همه قوانينت به هم مي ريزد. آن جاست كه دست و پايت را گم مي كني. آدمي كه مي داني اش، با چهره اي كه نمي داني. انگار يك جور خلع سلاح شده باشي در برابر نگاه غريبه اش، بس كه مي داند تو را.. و نمي داند هم.

كسي كه مي داند كي و كجا خوشحال مي شوي، كي و كجا غمگين. كي گريه مي كني و كي مي خندي. اما توي خوشحال و توي غمگين را نمي شناسد. صداي خنده ات را كه نشنيده هيچ وقت. نديده كه اشك چطور حلقه مي زند در چشم هايت و آرام مي غلتد روي گونه هايت.

آدمي كه به دلخواه ترين شكل ممكن تصور كرده بودي اش. تصويرهايي ساخته بودي كه دوست مي داشتي. مثل شخصيت هاي داستان هايت.

حالا انگار يكي از شخصيت ها جان بگيرد و روبرويت سبز شود. كسي كه تا به حال در خيال تو حبس بوده. البته آزاد بوده هرجور كه باور دارد باشد، اما از چارچوب خيال تو بيرون نمي توانسته بيايد. حالا اما چارچوب شكسته. طغيان كرده. روبرويت قد راست كرده و زل زل به چشم هايت خيره شده..

اين جاست كه من كم مي آورم.

مي ترسم.

سكوت مي شوم.

اينجاست كه توپ در زمين او مي افتد.

 

من هميشه در حضور كم مي آورم.

 

دختر مو بور و چشم روشن

 

روی نیمکت چوبی همیشگی ته کافه شوکا نشسته بودم و بستنی شکلاتی می خوردم و گلستانه می خوندم..

همان آقای میان سالِ کم مویی که همیشه کروات داره٬ یکی از چهارپایه های بلند چوبی رو برداشت و گذاشت پشت دخل و نشست کنار امیر. گفت: امیر راستی شنیدم یکی از بچه های کافه فوت کرده.

امیر طبق عادت همیشه لبه کلاه قهوه ای رنگ رو کمی روی سرش جلو کشید و گفت: آره.. همون دختر موبور و چشم روشنی که کتاب شعرش رو هم چاپ کرده بود.

مرد میان سالِ کم مو مکثی کرد و گفت: کدوم؟

امیر به من اشاره کرد و گفت: اتفاقا همیشه همین جا می نشست. این اواخر خیلی غمگین بود.

مرد میان سالِ کم مو هم به من نگاهی کرد و گفت: آهان همون دختر شاعری که یه ذره تپل هم بود؟

امیر با دست اشاره ای به من کرد و گفت: یه ذره تپل بود. آره آره..

هر دو به من زل زده بودند و با تاسف سر تکان می دادند.. من مبهوت شده بودم. بستنی در گلویم گیر کرد. اصلا کلا ماند و آب شد.. نگاه امیر و مرد میان سالِ کم مو هم همچنان بر من خیره مانده بود.

امیر گفت: خیلی جوان بود.

مرد میان سالِ کم مو گفت: خوشگل هم بود.

امیر دوباره گفت: زیبا و جوان بود.. این اواخر٬ خیلی غمگین بود..


سخن حضرت حافظ:

به آب روشن می عارفی طهارت کرد                   علی الصباح که میخانه را زیارت کرد

خوشا نماز و نیاز کسی که از سرِ درد                 به آب دیده و خون جگر طهارت کرد

 

تویی که دوستت دارم

 

آن روزها دوستت داشتم و می خواستم ات. مثل ماهی ای که آب را. مثل٬ ... مثل٬ ... . اصلا مثال زدنی نیست. مثل منی که تو را.

 عشق همان خواستن است. و زیباترین نوع خواستن..     نادر ابراهیمی

این روزها٬ خواستن نیست. پس عشق هم نیست..

دوست داشتن اما هنوز هست. و تا همیشه خواهد ماند.

و دوست داشتن از عشق برتر است ...          علی شریعتی


امروز برف کوه ها آتش گرفته بود و

ابرها دود می شدند در آسمان

شاید زمین

سیگاری در دل آسمان دود می کرد

 

چون من خراب و مست را در خانه خود ره دهی؟

 

آدم یک جاهایی در زندگی ایمان کم می آورد.

می دانی کجا؟ همان لحظه های تنهای درمانده. درست همان لحظه که حس می کنی کسی نیست که ببیند تو را. کسی نیست که نجاتت دهد٬ که رهایت سازد. همان روزها و شبهایی که به آب و آتش می زنی تا دیده شوی٬ شنیده شوی.

درست در همان لحظه ها باید باشد کسی٬ چیزی که نگاهت دارد. که آرامت سازد. که آرامت نگه دارد. یک ایمانی باید باشد. حالا ایمان به چه؟ فرقی هم نمی کند. به طبیعت٬ به جهان٬ به ستارگان٬ به عشق٬ به خدا. نامش مهم نیست. ایمانش مهم است. حس اعتمادش مهم است.

ایمان همان حسِ آرامشِ اعتماد است در لحظه های بی تاب زندگی. همان که آشوبت را آرام می کند٬ جهنمت را بهشت. ایمان همین است و فقط همین.

اصلا ایمان در همان لحظه های پیک سختی زندگی متولد می شود. ایمان زاده مسجد و کلیسا و نماز و روزه نیست. ایمان یعنی وقتی درماندی٬ اعتماد کنی. اعتمادی که رهایت سازد.

 

و من این روزها عجیب ایمان کم می آورم.

 


ته نگاهم چیزی یخ بسته

چیزی که نمی دانمش

که دل می رباید و

راه نمی دهد

 

باران که می زند اما...

 

و من گاهی یک فیمنامه نویس می شوم.. تصویر می سازم مدام٬ پی در پی.. آنقدر تند و رنگارنگ که جا می ماند قلمم از ما..

من گاهی هم شاعر می شوم. دروغ چرا؟ شعر که می آید٬ دلم می گیرد...زیاد

و من گاهی مهندس بازرس می شوم. مثل سنگ٬ سخت و بی رحم. مو را از ماست بیرون می کشم... بد فرم

گاهی آنقدر مهربانم که دختر آرام و تودار واحد کناری٬ برایم درد و دل می کند بی که بشناسدم.. و من برایش بغض می کنم بی که بشناسمش..

گاهی هم رم می کنم... لج می کنم با ستاره ها و لگد می کوبم بر زمین..زیاد و وحشی

گاهی می خندم

گاهی می گریم

گاهی آرامم

گاهی بی قرار

گاهی عاشقم

گاهی بی زار

....

چه مرگمه ؟

باز بهاری دیگر

 

باز بهاري ديگر

صبح است و انگار من و آينه تنهاييم. من در آينه؟ يا آينه در چشم­هاي من؟

باز صبحي ديگر است.. من و آينه و مداد كوچك آبي- نفتي و چشم­هايي كه شبيه به چشم­هاي آن روزهاي اوست.

صبح است و من، آرام و صبور زير چشم­هايم يك خط آبي مي نشانم. آرام؛ مثل وقتي كه به سبز-آبي آن مرداب كوچك خيره مي ماندم.. و صبور؛ مثل آن روزهايي كه آبيِ آسمان برخودش نفت پاشيده بود.. انگار مي خواهم هرآنچه آتش كه از آسمان باريده در اين همه سال، جا بدهم در همان دو خط كوتاه آبي.. تا سايه بياندازد در نگاهم، امروز..

از ميان در نگاهش مي كنم. خوابيده به پهلو.. خودش را جمع كرده زير پتوي گلبهي رنگش. گوشه چپ پيشاني اش.. گوشه چپ پيشاني اش را مي بوسم و مي گذارمش كه بخوابد.. امروز را شيرين و سبك بخوابد.. به جاي آن همه سال كه.. كه نگذاشتيم ما..

عطر نان و رنگ چاي و آوازي به زمزمه.. و سلام من كه گم مي شود اين ميان.. و نگاه او كه مي چرخد پي من و تاب مي خورد ميان ميز و صندلي ها.. و مني كه دستم را مشت مي كنم و ميان دو شانه اش مي نشانم كه صاف كرده باشم پشت خميده اش را.. و گم مي شود مشت من در پهناي شانه هاي او و هنوز هم خميده مي ماند.. تاب برداشته انگار در اين همه سال.. اين همه سالي كه انگار برف باريده روي موهاي سياهش.. نگاه مي كندم همچنان و آرام مي شود.. آرام مي شوم.. نگاه او جا مي ماند بر آبي چشم هايم.. و نگاه من بر سپيد شقيقه هايش..

 و حالا او.. ايستاده آنجا، با پشت خميده و موهاي سپيدش.. ايستاده ميان در.. و زل مي زند به پتوي گلبهي رنگ و گوشه پيشاني كه جا مانده انگار.. نگاه مي كند و باز به زمزمه مي گويد: خانم! صبحانه آماده­اس.

 چقدر چشم هاي من كوچك است براي ديدن اين همه خوشبختي..

 

پ.ن. بيست و ششمين سالروز ازدواج پدر و مادرم

 

دوازده

 

عجیب دلم رژیم سخت می خواد. از آنها که دل آدم مدام ضعف می رود و هی دنیا دور سر آدم می گردد..

انگار روزگار طواف می کند آدم را.. چه خیال های باطلی.. دل! چه خیال های باطلی.. اگر می شد دوباره دلم را دور یک خانه سیاه خالی طواف دهم..

...

من خالی شده ام از آن همه احساس... مثل درس های مزخرفی که معضل شده اند و تو با یک ۱۲ دوست داشتنی پاسشان می کنی.. چقدر آن ۱۲ می چسبد به آدم.. چه همه بار سنگین بر می دارد از دوش تویی که دیگر طاقت کلاس دوباره و همان استاد و همان درس های سخت را نداری..درس هایی که به مغزت فرو نمی رود هیچ رقم..

چقدر شانه هایم سبک شده.. بال در آورده ام انگار.. تازه بخش خوب تر ماجرا این است که از این ۱۲ سهم من صفر بود و دوازده نمره را استاد مهربان رساند تا از شر شاگرد گیج سمج رها شود.. دوازده را داد و پشت سرش را نگاه هم نکرد..

 


 چه همه رضايت و آرامش آخر در دو جمله چرت بي سرو ته مي تواند باشد؟!؟!

I don’t understand you, but I definitely believe you. So if you say it can’t work out… it can’t

  

زمانی برای مستی اسب ها

امروز باران که بارید٬ آسمان را که نگاه کردم٬ دیدم آسمانی هم که این همه مرز ندارد٬ دیوار ندارد٬ باز است٬ پهناور است و هر چیز بدون مرز و بزرگ و رها که بتوانی گم شوی در دلش٬ کلی آرامش می ریزد در وجود آدم٬ وقتی دیدم آسمان آرام و آزاد و رها و پهناور هم دارد خفه می شود از ابرهای ملتهب خاکستری... حس کردم رعنا برای من تنگ است. کوچک است. جا نمی شدم در خودم. در خانه٬ در خیابان٬ در شهر حتی. در شهر با آن همه خانه و آن همه دیوار ... جا نمی شدم.

امروز كه باران باريد و من به آسمان نگاه كردم...دلم یک دشتِ دریا می خواست. صاف و بی درخت و زمینش پر از چمن های کوتاه. یا یک کویر پر از تپه های ماسه که هیچ وقت باد نمی گذارد آن قدر بالا روند که به حریم آسمان تجاوز کنند٬ بس که نرم و آرام دانه های ریز ماسه را برمی دارد و می نشاند در جای قدم های هر آن کس که رفته و باز نمی گردد..

امروز كه باران باريد و من به آسمان نگاه كردم... دلم می خواست اسب می بودم. اسب می بودم و دورادورم را همزمان می دیدم بی آنکه هی گردن بگردانم چپ و راست٬ با دو چشمی که پشت به هم دارند و رو به دنیا

اسب بودم و چهارنعل می دویدم دشت را٬ کویر را.. می دویدم و دانه های نرم ماسه آرام سر می خوردند از جای قدم هایم. می دویدم و می دویدم و باز بیشتر می دویدم و باز همه جا دشت می بود و کویر .. می دویدم و فقط می دویدم..

آن روزهای دور دور دور

 

تلفنت زنگ مي زند و تويي كه بي حال و حوصله "بفرماييد"ي مي گويي و منتظر مي ماني. و از همان الفِ "الو، سلام" مي بيني اوه!! عجب عزيزي را شنيده اي بي هوا! مي شناسي كه اين همان صداي آرامي­ست كه كلماتش گاهي گم مي شد در هياهوي زنگ تفريح هاي آن روزهاي دور. كه دستش را مي گرفتي و مي بردي در راه پله پشت بام مدرسه تا بشنوي اش. همان صدايي كه پر بود از احساس و خالي بود از هرآن­چيز محكمي كه آدم را نگه دارد. كه تو چه استادانه پشتش بودي هميشه بي آنكه حواسش باشد. و وظيفه خودت مي دانستي كه بگردي اش و پيدا كني آن خودش را كه گم كرده بود و تحويلش دهي.

تو از همان الف الو مي شناسي صداي دوستت را.. سكوتت از تردید نیست که. از بغض است و بهت و يك دنيا خاطره كه پشت هم يادت مي آید از آن روزهاي دور دور...

ياد معلم بخش هاي فيزيكي كتاب علوم راهنمايي.. كه سركلاسش خوردن و رفتن و آمدن آزاد بود. كه مي ديدمان، مي فهميدمان. كه زنگ تفريح ها را در حياط مي گفت و مي خنديد و مي دويد. كه يك عالمه شيريني از دفتر معلم ها كش مي رفت برايمان. كه پول هاي سكه جيبش را مي ريخت روي سكه هاي ما  كه مي شد يك بستني و ليس به ليس مي چرخيد بينمان. كه با همان ليس هاي شريكي يادمان مي داد كه دنيا را چگونه زندگي بايد كرد. كه مديرمان چشم نديدش را داشت. كه مي گفت صلاحيت اخلاقي ندارد اين خانم. كه همسرش طلاقش داده. كه فرزندش را رها كرده. كه يك عالمه پچ پچ بود پشت سرش و ما خيالمان نبود. كه در آغوشش خيلي هامان زار زديم. كه پا به پايش اشك ريختيم روزي كه رازش را برايمان مي گفت. كه هروقت از همه جا پر بوديم زنگ مي زديم و ساعت ها بي دغدغه مي گفتيم خودمان را برايش. كه چه چيزها مي دانست كه به ما بگويد در آن سالهایی كه ما هنوز مات و مبهوت زندگي بوديم.

و سكوت تو از ترديد نيست كه. تو از همان الف الو مي شناسي صداي دوستت را.. سكوتت از بغض است و بهت و يك دنيا خاطره كه پشت هم يادت مي آید از آن روزهاي دور دور...

تو كه مي دانستي من از آسمان مي بازم..

 

صد بار گفتم نگاه دلخورت را اين گونه به آسمان ندوز. نگفتم آسمان هم عاشق مي شود؟

آن وقت تنها آرزوي ما مي شود اینكه پربكشيم به آسمان و بشويم همان ستاره اي كه هر شب براي نگاهت سوسو مي زند.

پس کی این آسمان به زمین می آید؟؟


اين چه رازی است كه هر بار بهار

با عزای دل ما مي آيد

                                                                     سایه

 

زندان آسمان؟

 
مي داني چطور سفر بايد كرد؟ نبايد بروي در يك هتل پنج ستاره، كه تمام درها را با تعظيم برايت باز كنند و لبخندهاي زوركي تحويلت بدهند. كه تازه دوروبرت فقط چهارتا توريست ببيني كه آنقدر سرگرم تفريحات گران قيمتشان باشند كه حتي ندانند مردمان اتاق روبرو مسافر كدام شهرند.
وقتي به شهري سفر مي كني، بايد غرق شوي در زندگي محلي شان.
 
بايد بروي در خيابان هاي مركز شهر يك آپارتمان اجاره كني. جايي كه همسايه هايت همه از مردم همان شهر باشند. تا بفهمي قفل در خانه هايشان چقدر عجيب است واثاثشان را چطور دكور مي كنند و آب حمامشان چه جوري گرم مي شود و چطور لباسهايشان را با قرقره مي فرستند روي بند، از اين ساختمان به آن ساختمان. بعد صبح ها كه صداي در آپارتمان كناري را بشنوي، بفهمي كه مردم اين شهر چه ساعتي سر كار مي روند.
 
در آن هتل ها اگر باشي كه هيچ فرصت نمي كني يك چرخ دستي برداري و راه بيافتي در سوپرماركت سركوچه ات، تا از ميان آن همه پنير و خامه يكي را براي صبحانه انتخاب كني و بعد ببيني كه در فروشگاه چه چيزهايي مي فروشند و چه چيزهايي اصلا آنجا پيدا نمي شود، مثل آب ليمو و كشك.
 
بعد از ظهرها هم پالتويت را بپوشي و قدم هاي بي خيالت را بسپاري به كوچه پس كوچه هاي محله و سرت را كه بالا بگيري دلت تنگ شود براي آسمان تهران و خورشيدي كه در آن پادشاهي مي كند، بس كه اينجا سيم هاي اتوبوس هاي برقي در آسمان گره خورده و خورشيد قهرش گرفته انگار و ابرها هم گير كرده اند لابه لاي همين سيم ها كه نه مي بارند، نه مي روند.
 
بعد دختر و پسري را ببيني و حلقه بازوهايشان كه گره خورده به هم و عين خيالشان هم نيست كه باد وحشي مخالفشان مي وزد و دختر هيچ نترسد از سرمايي كه همراه با باد مي پيچد زير دامن پشمي پليسه اش كه گشاد هم هست و مدام دور كمرش چرخ مي خورد وقتي راه مي رود. و بادي كه مي پيچيد لابه لاي موهاي بور و نرمش و چهره معصومش را وحشي و افسارگسيخته مي كند. و پسر هم هيچ حواسش نباشد به اين همه به هم ريختگي. بعد همين طور از جلوي تمام كازينوها و بارهاي گرم بگذرند و نگاه هم نكنند حتي به آن نورهاي رنگارنگ كه مي رقصند روي زمين و آسمان. و بسپارند خودشان را به آغوش باد و سرماي موذي و تو بفهمي كه در تمام شهرها هستند كساني كه ديوانه پياده روي باشند. و ناگهان دلت تنگ شود براي هر آنچه خوشبختي كه نداشته اي تا به حال..
 
بعد طبق سنت هميشگي،‌ خيابان گردي ات را با يك كافه نشيني تمام كني. آن هم در شهري كه سر هر خيابانش يك كافه دارد. از آن كافه هايي كه سه طرفشان خيابان است و پشتشان باغچه. كه ديوارهايشان شيشه ايست و سقفهاشان كوتاه.
 
بعد پشت يكي از آن ميزهاي چوبي بزرگ بنشيني و يك فنجان قهوه داغ بنوشي و به فنجان دوم و سوم كه برسي ديگر دوست شده باشي با بازنشسته هاي كافه نشين و بگويي برايشان كه اهل كجايي و يك هفته در اين شهر مي ماني. بعد بفهمي كه يكيشان در آپارتمان شما مي نشيند و از كافه تا آپارتمان همراهيت كند تا تنها نباشي. و تو فكر كني با خودت كه يا در اين شهر برق خيلي ارزان است يا هيچ چيز مردمانش را بيشتر از نورهاي رنگي شاد نمي كند كه شبها خيابان هايش اين گونه غرق نور است.
وقتي كه به بالاي پاگرد پله هاي آپارتمان رسيدي، پيرمرد از آن پايين كلاهش را برايت بردارد و تعظيم كوتاهي كند. طوري كه تو خنده ات در بيايد و يك بوسه برايش فوت كني و حالا خنده او در بيايد.

 


بيزارم از اديسون
كه آسمان را پشت سيم هاي برق زنداني كرد و
شكوه ستارگان را از شب دزديد
 

عشق کجاست؟

 

Click to view full size image

گفت: یه چیزی بپرسم؟

گفتم: بپرس.

گفت: نخندی ها.

گفتم: نمی خندم. بپرس.

گفت: به نظر تو آدم کی می تونه بگه که عاشق شده؟

گفتم: من عشق رو سخت نمی گیرم. یعنی انتظار خارق العاده ای ازش ندارم. همون احساس خوب ساده یی که یه آدم با بودنش بهت می ده٬ و دلتنگی و دلشوره ای که با نبودنش... همین کافیه که همیشه بخواهی اش... عشق همینه.

گفت: مرسی. خیلی توصیف خوبی بود

گفتم: ولی یه نکته یی هم هست. اون احساس ساده وقتی عشق می شه که باورش کنی٬ که باورش کنین. ایمان داشته باشین که عشق حقیقی چیزی نیست جز همین.. و بهش خیانت نکنین 

هر وقت به این باور رسیدین٬ تولد عشقتون رو جشن بگیرین

 

 

 

نقطه شهود من

 

داستان های کوتاه یا حتی بلند٬ همه نقطه شهود دارند. که در واقع نقطه ایست حول و حوش اوج داستان. که در آن نقطه واقعیت یا ماهیت اصلی یک مطلب برای شخصیت اصلی روشن می شود و این امر می تواند منشا تغییرات بزرگی در زندگی و یا افکار آن فرد گردد! که البته داستان می تواند بیش از یک نقطه شهود هم داشته باشد. و من الان دقیقا روی نقطه شهود داستان زندگی ام هستم! جای دوستان خالی خیلی حال می دهد ...

 

مطلب بعد: آن قدر کیف می کنم که پدرم مثل بنز رمان می خواند٬ آن هم از نوع بادبادک باز. گمان نمی کردم بعد از این همه مطالعه کتاب های تاریخی و سیاسی٬ روح داستان خوانی اش هنوز این همه زنده باشد.

 

مطلب بعدی: و من در نهایت باید یک عدد کیلومتر شمار به خودم ببندم و راه بیافتم در خیابان و طول دو مسیر را مقایسه کنم. یکی از انتهای کارگر تا چهارراه جلال٬ دیگری از خیابان یک گاندی تا میدان ونک. تا بفهمم وقتی چقدر دیر است٬ کدام مسیر را پیاده بروم تا متحمل تاخیر در ساعت ورود به شرکت نگردم!

هزار جان گرامی فدای جانانه

 

us by you.

اولش اصلا اين جوري نبود كه.

همه اش از يك خواستنِ ساده شروع شد.

دلم مي خواستش! كه باشد.

همين.

صبح كه مي روم دانشگاه بدانم كه او هم هست. ناهار را در يك جا بخوريم، حتي اگر با هم نه.

در كتابخانه هم كه نشسته ام  و تندتند پروژه ام را انجام مي دهم، او بداند كه من كجايم و چكار مي كنم. بعد خسته كه بشوم، برايش پيامك بدهم كه: بوفه؟ و يك ربع بعد  ببينمش كه بالاسر ميز من سبز شده و برويم بوفه و يك ليوان چاي را يكي دو ساعت طول بدهيم و باز دوباره هركه پي كار خودش.

بعد من مشغول پروژه ام باشم  و آنقدر آرامش در نگاهم موج بزند كه كسي حتي حدس هم نزند كه من منتظرم! بس كه مطمئن باشم از آمدنش.

در نفس هاي آخر كتابخانه، سرم را كه از كامپيوتر بلند كنم ببينم آمده. بعد با كامپيوتر من بازي كند تا من وسايلم را جمع كنم و تا دم در دانشگاه با او هم قدم شوم. و او بگويد: تو كه بروي من براي ديدن كه بيايم كتابخانه؟ و من بگويم: تو زود زود دوست پيدا مي كني. و ندانيم هيچ كدام كه من مي مانم و او مي رود.

بعد زير سردر دانشكده خداحافظي كنيم.. از آن خداحافظي هايي كه كِش مي آيند.. كه هي از زمين و زمان يك چيزي مي پراني كه كلامي گفته باشي به جز خداحافظ.

بعد گاهي كه يكي مان دلتنگ باشد، گپ هاي شبانه راه بياندازيم. كه من هي اشك بريزم و او هي كلمه ببافد و فكر كند كه من به او گوش مي دهم و نفهمد كه آنقدر صدايش برايم دلنشين هست كه به كلماتش نرسم اصلا.. و من آن وسط ها بگويم كه: راستي تو چرا كلاس آواز نمي روي؟ و او باز هم نفهمد كه من عاشق صداي اويم..

و شب ها پيش از خواب يك تك زنگ بزنم برايش تا شيرين و آرام بخوابم. همين كه بدانم وقتي مي خوابم او به ياد من هست كافي باشد برايم. و صبح كه بيدار شوم همراهم را چك كنم تا بدانم او چه ساعتي خوابيده و با يك تك زنگ، به رخم كشيده بيداري اش را..

آن روزها من همين ها را مي خواستم فقط. با همين ها خوشبخت بودم.

آنقدر در حال غرق بودم كه هيچ تشويشي نمي مانْد برايم. دل دل زدن ها همه از وقتي شروع مي شود كه به فرداها فكر كني.. من آن روز اصلا فكر امروزم  را نمي كردم. آن روزها فقط خوشبخت بودم. خوشبخت.

اين روزها اما

طعم خوشبختي را از ياد برده ام، طعم سادگي را.

بس كه اين دل لامصبم جفتك مي اندازد.

 

پ.ن. تو نمي ديدي يعني؟ اين همه زيبايي را در آن همه سادگي؟


 

پرنده، هی پرنده‌ی بی‌پروا!
در پی آن فوج گمشده بر مه آشيانه مساز!
من ساختم، باد آمد و همه‌ی روياها را با خود برد

..

من بارانِ يکريزِ همان پاره از پاييزِ تشنه را می‌خواهم
لطفا خوابِ خوش ديدارِ دوباره‌ی ری‌را ... را
به من برگردانيد!

من پَرسه‌های لاابالیِ همان روزگارِ بی‌اسم و آينه را می‌خواهم،
لطفا عيشِ آسوده از آن همه نداشتنِ اندوه و گريه را
به من برگردانيد!

 

                                                                                                        سید علی صالحی

صبرم می آید هی...

 

اول از همه بوت هاي چرمي را مي اندازم يك گوشه.

پرده زخيم زرشكي رنگ را از جلوي پنجره هاي قدي اتاقم كنار مي زنم و نور خورشيد بي هوا مي پاشد در چشم هايم و من تنگشان مي كنم و ابروها را هم مي كشم پايين. برمي گردم رو به اتاق و مي بينم نور خورشيد روي كتاب ها و ديوارها و عكسها هم پاشيده. آخر دم دم هاي بهار كه مي شود شيشه ها عجيب برق مي زنند.

گنجشك ها آواز مي خوانند و در دلم ولوله مي شود ناگهان، وقتي بالهاي كوچكشان را تندتند به هم مي كوبند.

كشو را در مي آوردم و خالي مي كنم كف اتاق. كمد را هم. حتي كتابخانه به آن بزرگي را. بوي خاك مي پيچد و صبر مي آيد. اشك هم مي آيد. نگاهم مي چرخد بين كتاب ها و كاغذ ها و گلسَرهاي رنگ به رنگ. كهنه ها را بايد جدا كرد و انداخت گوشه اتاق. كنار بوت هاي چرمي قديمي.

كهنه ها را بايد دور ريخت. كهنه ها را؛ حواست باشد كه تمام قديمي ها كهنه نيستند. اصلا بعضي چيزها هستند كه هرچه قديمي تر مي شوند عزيزتر مي شوند براي آدم. بس كه هر سال احساست نوبه نو مي شود برايشان. جادويت مي كنند، انگار كه وِردهاي زمان سحرآميزشان كرده. مثل همان دستخط قديمي، كه بهاري نيامده تا به حال كه من بخوانم آن " بي گمان سنگدل است" اش را و دلم زيرو رو نشود و اشك نريزم...

يا مثل آن دوتا دكمه بزرگ سياه كه چشم هاي آدم برفي مان بود آن سال.  

يا حتي گپ هاي سرِكلاسي كه همه مكتوب اند و خرچنگ قورباغه، بس كه يك چشممان به استاد بوده..

يا مثل آن طراحي سياه قلمي كه زيرچشمي از دوست پدربزرگم كشيدم، كه از تمام تابلوهاي قاب شده ام بيشتر دوستش دارم.  

اين ها كهنه نمي شوند كه؛ جادو مي شوند. اينها را بايد سالي يكبار با احترام بلند كني و گرد و خاكشان را بگيري و بچيني سر طاقچه دلت دوباره.  بگذاري كه حالاحالاها پادشاهي كنند برايت و هرچه دورتر شوند، عزيزتر هم بشوند و مانگارتر.

امسال اما چشمم مدام پي چيزهايي ست كه ندارم. مثلا به دنبال دستخطي از تو. اما ميان اين همه كاغذ، نامه كه هيچ، كلامي پشت كارتي هم نيست حتي..

امسال دلم يك چيزي كم دارد براي بهار. بوي خاك هست، دستمال گرد گيري، نردبان، برق شيشه، زوزه جارو برقي.... اينها همه هستند. اما همين ها بي آرامم مي كنند انگار.. وقتي كه تو اين همه نيستي.

 تند تند خاك قفسه ها را مي گيرم و كتابها را رديف به رديف مي چينم كنار هم و با گوشه بازويم اشك هايم را پاك مي كنم، بس كه دستهايم خاكي اند.

تازه تندتند كلمه هم مي آيد . و من از سر خودم باز مي كنمشان. اما اين شعرها سمج اند لامصب ها. من هم لج مي كنم و آنقدر نمي نويسمشان تا روي دلم سنگيني مي كنند و اشكم را هي بيشتر در مي آورند و آستينم خيسِ خيس مي شود.

اتاقم امسال زودتر از هميشه تميز مي شود و من فكر مي كنم كه بايد يك جفت بوت چرمي تازه بخرم.


دل من دیر زمانیست که می پندارد

دوستی نیز گلی ست

مثل نیلوفر ناز

ساقه ترد و ظریفی دارد

بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد

جان این ساقه نازک را

دانسته بیازارد..

                                                                               فریدون مشیری

ها ری‌را ...!
من به خانه برمی‌گردم،
هنوز هم یک دیدار ساده می‌تواند
سرآغازِ‌ پرسه‌ای غریب در کوچهْ‌باغِ باران باشد.
 

                                                                                   سید علی صالحی

 

سخن حضرت حافظ:

بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل                        توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد

هوای کوی تو از سر نمی رود آری                                   غریب را دلِ سرگشته با وطن باشد

 

سعیده جونم

 

تا به حال شده ته نگاه کسی نگاه خودتونو ببینین؟ تا به حال بوده آدمی که بودنش کافی باشه برای اینکه همه راز دلتون براش فاش بشه.. کسی رو دیدن تا به حال که درد رو ته تلخی لبخندتون ببینه؟

که درست همون لحظه هایی که دلتون پره٬ جلوتون سبز بشه و بگه: جوجو چرا نگاهت پُره؟؟ انگاری دلهاتون یه تونل مخفی به هم داشته باشه...

من این آدم رو خرداد سال ۱۳۸۷ پیدا کردم. شایدم اون منو پیدا کرد. شایدم یه نفر سومی هردوتامونو پیدا کرد.. هنوز حتی یک سال هم از بودنش توی زندگیم نمی گذره ... اما نگوترین حرفها و حسهامو می دونه.. نه اینکه گفته باشما.. خودش می دونه.. باورتون نشه شاید. ولی این جوریه. حتی بیشتر از این شاید باشه...

عزیزترین محرم دلم

رفیق کتاب خونه گردی های انقلاب

پایه پیاده روی های روزهای لعنتی زندگیم

آغوش باز تمام اشکهام

تولدت مبارک

نه فقط برای تو٬ تولدت بر من بیشتر مبارک


این یک خط را هم برای تو می نویسم که حسودی نکنی:

بیا عاشقی را رعایت کنیم...