نمي دانم چرا هر چه آدم بيشتر بي خيال دنيا و آدم­هايش مي شود، آدم ها و دنياهاشان بيشتر پي آدم مي آيند. هرچه تو نگاهت را بيشتر مي دزدي،‌ نگاهت را بيشتر مي جويند. هرچه تو دورتر مي شوي، آن ها نزديك تر مي شوند.

و من اين روزها عجيب مي گريزم از هرچه نگاه و لبخند و آدم است. ديگر نمي خواهم در دام هيچ عشقي گرفتار شوم.

اين بار اگر قرار بر عاشقي باشد، من عاشق همان مدير مغرور و بداخلاق و پاچه گير طبقه پايين مي شوم. همان كه پرسنل مي ترسند حتي سلامش كنند، بس كه با اخم و گوشه ابرو جوابشان را داده يا نداده؛‌ اما به من كه سلام مي كند صدايش مي لرزد. همان كه اين روزها ساعت ناهار به ديوار ته حياط تكيه مي كند و زانوي راستش را خم مي كند تا كف پايش به ديوار باشد و عين 45 دقيقه را سيگار دود مي كند و به درخت كج ومعوج گوشه حياط خيره مي ماند. همان كه بارها به هواي سابقه كارم از مديرعامل خواسته كه مرا به واحد او منتقل كنند و من كيف مي كنم كه مديرم موافقت نمي كند.

اين بار اگر قرار بر عاشقي باشد، من عاشق همين مرد ميان سالِ درشت هيكلِ كم موي مغرور مي شوم تا دهان همه باز بماند. دهانِ خودم هم. بس كه ستون است اين آدم در شركت و ستون ها را لرزاندن، عالمي دارد براي خودش. بس كه اين آدم عاشقي مي داند و من.. نمي دانم.

عاشقي وقتي عاشقي ست كه به ضرب و زور شعر و آواز و گفت و شنود نباشد. وقتي عاشقي ست كه ستون هاي وجود چنين مردي را بلرزاند. وقتي عاشقي ست كه خودش خودش را رسوا كند. بي كه كلامي حرفي زده باشد، از مديرعامل ومنشي ها و مهندسان و نامه بران همه دانسته باشند و من خودم ديرتر از همه.

كه بماند به انتظار نگاهي، لبخندي، سلامي.. روزها، ماه ها شايد.. بماند به انتظار... بماند به انتظار... بماند به انتظار...