سیب یاد مرا بیانداز در سیاه چالی که ته دلت داری

 

تو که رفتن نمی دانی

تو می روی و می مانی

می مانی و ... می روی

 

رسوب کرده ای ته تمام رگ هایم

برخیز دیگر

خونم را بیش از این آلوده خود نکن

 

من دارم خانه رویاهایم را از نو می سازم

اینجا برای تو اتاقی نیست

اصلا هیچ اتاق اضافه نداریم... مهمان نمی پذیریم

بی خود دور این خانه نگرد

این خانه اصلا در ندارد

پنجره ندارد

اینجا فقط دیوار است

هزار بار گفتم

وقتی می روی

عطر نفست را هم از رویاهای من ببر

کاش تمام جاهای خالی با کلمه پر می شد

 

دیده ای آدم گاهی برای خودش شمشیر می کشد؟

هر چه در هست.. می بندد

هرچه پل هست.. خراب می کند؟

دیده ای گاهی آدم می خواهد خودش را آدم کند؟

تا به حال خواسته ای انکار کنی عشقی را که در دلت یخ بسته؟ آتش زده ای به دار و ندارت تا شاید آب شود یخ یاد کسی در دلت؟ تا شاید تمام شود لرزش های گاه و بی گاه دل؟

لعنتی این سرمای درون را اما هیچ آتشی از بیرون کم نمی کند انگار. آدم هی از بیرون آب می شود اما دلش گلوله یخ می ماند..

دلت خواسته تا به حال خودت را گم کنی؟ شده تاب نگاه آینه را نداشته باشی؟

...

تو که عشق را نفهمیده بودی

تو کودک بودی و

                     شیفته بازی این دل- آن دل

بانو به بانو

                دل به دل

                               در می زدی و می گریختی

من اما ساده بودم

                         در دل بر تو گشودم ...


 

خواستم تو را بیرون بکشم از دل رویاهای رنگی ام

دستت را گرفتم

                        کشیدم

 نزدیک تر آمدی

                       خیلی نزدیک..

 


آمدی

         با لبخند آمدی

                           دلم را یه یک شوخی ساده بردی

ماندم من و

                 جای خالی دل و

                                           شوخی یاد تو

 


 

هی پسر.. راستی چرا یخ یاد تو در دل ما آب نمی شود؟؟

 

 

دلم به بوی تو آغشته است

 

بر حاشیه نگاه تو شعرها نوشتم

که ندیدی هیچ وقت

همیشه سربه هوا بودی

..

حالا من مدام

چشمانم را

به هوای تو می دوزم

..

اما کسی سربه هوا نمی خواندم

همه می گویند

عاشق شده ام

 

امروز باران بارید.. تمام وقت یاد تو بودم

 

امسال كه تو نيستي،

زمستان هم هواي پاييز دارد..

حالا بايد بنشينم و حسرت در نگاهم تاب بخورد

 

در حاشیه نگاه تو

شعرها نوشتم

که نخواندی هیچ وقت

 

كلمات شناور در احساس... احساس شناور در كلمات

 

مست ازسيل بي امان اشك؛

مست از كنده شدن، چيده شدن؛

مست از تبعيد ابدي بزرگان و مانده در غلظت سياهي شب . .

با كوله باري سخت سنگين و سبك نيز هم،

به خانه برمي گشتم.

دل سپرده به نواهاي بي نوا،

نرم نرمك مي گريستم.

بي هيچ هق هق و گلايه.

پس لرزه هاي شامِ روزِ ويرانيِ زلزله كه نه،

قيامتي كه درونم بر پا بود.

چشمانم دوخته به تابلوهاي ورود ممنوع.

عكس برداري ممنوع.

شستشو ممنوع.

لبخند زدن، نطق كشيدن، نفس كشيدن؛

ممنوع و ممنوع و ممنوع . . .

و گنگ و گم و محو،‌

مست و خراب و پر درد از ضربه هايي كه پتك روزگار چپ و راست مي كوبيد،

به خانه رسيدم و

به كنج خلوت خزيدم.

سخن از رفتن شد و نبودن؛

حضور بي نگاه؛

خنده بي صدا،‌

و قدم هاي بي فرجامي كه نمي دانم از چه هِي طول و عرض اين كتابخانه را وجب مي كنند

همان گونه كه سياهي شب كنج خلوتم را وجب مي كرد

درحالي كه من غرق در ترس خود،‌

از بي راهي و گمراهي و سرگرداني بودم،

همراهم لرزيد

و نام چشمك زن عزيزي

دلم را سخت لرزاند.

دكمه را فشردم و

غم پرنشاط سلامش،‌

خلوت شبم را آشفت.

آنجايي كه صف پيچ مي خورد

 

شب شده است ديگر. شركت خلوت است و آرام. وسايلم را جمع مي كنم و مي زنم بيرون .. راه پله هاي تاريك شركت را هيچ وقت دوست نداشته ام، اما حياط كوچكش را چرا.. درِ فلزي سفيد را آرام هل مي دهم. عاشق درهايي هستم كه هميشه بازند، مثل چشمهايي كه هميشه لبخند مي زنند..

سرشب است و باد ملايمي كه كم كم دارد مي برد با خود هرچه مهر است. نفس عميقي مي كشم و سرم را بالا مي گيرم تا باد دستي بر چهره ام بكشد و.. وَه! قرص كامل ماه غافلگيرم مي كند ناگهان..

خوبي شركت ما اين است كه ته ته خيابان است. خوبي خيابانش اين است كه خيلي خيلي طولانيست و حالاحالاها ماه مي تواند خيره خيره زل بزند به چشمهايم..

دو چراغِ قرمز سر خيابان چشمك مي زنند. درست همان جايي كه راه ها به هم مي رسند، در هم گم مي شوند و از هم رد مي شوند. مثل راه زندگي ما.. راه هاي من و تو از همان اول جدا بوده اند؛ اما در خوب نقطه اي به هم رسيدند. چهارراهي كه لبريز بود از عطر مهرباني گلهاي ارزان دختركان گل فروش كه من بغل بغل برايت هديه مي خريدم تا مست شوي. چهارراهي كه يخ بسته بود از وسوسه.. و پايمان مدام سُر مي خورد روي ماندن و رفتن..

و ما پشت چراغ قرمز ايستاده بوديم و تماشا مي كرديم آمدن ها و رفتن ها را.. بودن ها و نبودن ها را.. و ماه را..

حالا بايد باور كنيم كه دوباره راه هايمان جدا مي شوند. درست همان جايي كه چراغهاي قرمز چشمك مي زنند تا هميشه.. همان جايي كه من بايد خيابان گيشا را بگيرم بيايم پايين و قرص قشنگ ماه را جا بگذارم پشت سرم.. ميان همان دو چراغ قرمز..

شبها خيابان پر مي شود از نورهاي رنگي كه چشم آدم را مي زنند. خوبي چشمهاي من اين است كه ضعيفند.. ضعيفند و زير فشار هر بغض كوچكي به اشك مي نشينند.. به اشك مي نشينند و نورها را پخشتر مي كنند و خيره كننده تر..

يادم مي افتد كه چقدر دوست دارم شبهاي زنده تهران را، رفت و آمد مردم، روشني مغازه ها را،.. پيرمردهايي را كه عصاي چوبي دارند و روي لبه بلند باغچه كنار پياده رو مي نشينند و چاي هاي پررنگ قند پهلو در استكانهاي كمرباريك و نعلبكي­هاي قجري كنارشان است.. خانم هايي كه بي هوا جلوي ويترين مغازه ها مي ايستند و ناغافل در آغوشم سبز مي شوند و بوي عطرشان مي پيچد در سرم.. بعضي مردها را خيلي دوست دارم، همانهايي كه بچه هايشان را قلمدوش مي گيرند. هميشه برايشان لبخند مي زنم، براي مهرباني موهاي بهم ريخته شان..

18k28w5pvyiz6oetbey9.jpg

ميوه هاي رنگارنگ در سيني هاي گرد برنجي رديف به رديف نشسته اند و زير نور چراغ هاي زنبوري مي درخشند و لبخند مي زنند. درست مثل ريسه چراغهاي رنگي كه رد پاي عيد فطر است بر در و ديوار شهر.. از جلوي پاساژي رد مي شوم كه انتها ندارد انگار.. و بوي غذاهاي كثيف مي پيچد لاي باد و دور سرم چرخ مي زند تا به رخم بكشد گرسنگي و خستگي ام را.

چشمانم سير نمي شوند از انحناي پل گيشا كه مي درخشد در آسمان سياه و مي شود رنگين كمان شبهاي من.. سوسوي نوراني ماشينهايي كه آن بالا گير افتاده اند افسونم مي كند و نگاهم را مي كشاند به انتهاي درخشان كمان كه بر زمين نشسته است، درست كنار قدمهاي من .. همان جايي كه گلسرهاي رنگي كنار آسفالت سياه شب نشسته اند.. مي دزدم نگاهم را از چشمان دستفروش.. از بس كه هر شب ايستاده ام كنار پياده رو و زل زده ام به رنگهايي كه چشمك مي زنند مثل ستاره هاي آسمان..

اين هم پل هوايي و عبوري كه زير قدمهايم احساس مي كنم.. چشمهايم را تنگ مي كنم و اتوبان چمران مي شود يك كرم شب­تاب و مي درخشد.. ماشينهاي اين طرف با نور زرد خيره كننده مي آيند و ماشين هاي آن طرف مي روند با نور كم سوي قرمز..

و من.. مني كه نه مي روم، نه مي آيم.. مني كه هيچ چراغي در دستم نيست و پاورچين زندگي را  قدم مي زنم...

كنار ميله هاي سبز پل پسرك فال فروش را مي بينم و پرده اشكي كه بر چشمان تب دارش كشيده اند امشب. كودكي كه هرشب مستانه ميان قدمهايم مي دويد و پاكت هاي كوچك رنگي اش را برايم ورق مي زد، امشب مثل ته سيگار بر گوشه سياه آسفالت مي سوزد و بي رمق مي شمارد فالهايي را كه نفروخته است هنوز..

و حافظ.. حافظي كه حالا تمام غزلهايش را به من مي فروشد.. به بهاي ساده لبخندي كه برلبان پسرك مي نشيند.

به حوالي دانشگاه كه مي رسم، بوي خاك سنگفرشهاي آشنا و سرخي سنگهاي برآمده ديوار هوايي ام مي كند... تا يك بار ديگر قدم بزنم خيابان باريك و بلندي را كه از دل ساختمانهاي فني مي گذرد،..

خوبي دانشكده ما اين است كه شبها تا صبح بيدار مي ماند،‌ اصلا انگار بيدارتر هم مي شود شبها.

بچه ها يا گروه گروه دور ميزهايي كه پر است از كتاب و خوراكي حلقه مي زنند؛ يا پشت كامپيوترها از سر و كول هم بالا مي روند و دسته جمعي در گِل تمرين ها و پرو‍ژه ها گير مي افتند... كه معمولا فيلمي هم اين وسط ها دانلود مي شود و حالا ديگر جدلهاي هميشگي و بحثهاي داغ است كه حقيقتا مي چسبد.. عده اي هم در كارگاه ها و آزمايشگاه ها روباتي، خودرويي، موشكي حتي.. چه مي دانم چيزي سرهم مي كنند

راهرو هاي خلوت پر مي شود از سروصداي گپ هاي گاهي علمي پيرامون دانشگاه ها و بورسيه ها و انواع امتحان هاي زبان.. و زمين و آسمان و آسمان و زمين و ريسماني كه به آن بتوان آويخت..

تازه اگر گذار آدم به پشت زمين چمن بيافتد هميشه صداي سازي هست كه چند نفري هم دورش سيگار دود كنند.

و من عاشق اين هستم كه در تاريكي حياط قدم بزنم و چشم بدوزم به نوري كه از پنجره ساختمانها مي تابد و صداي همهمه بچه ها را به همراه همان خنده هاي گاه به گاه، پخش مي كند در هوا انگار. و دلم بگيرد از تاريكي ساختمان نيمه كاره و جرثقيلي كه بالاي سرش آرام گرفته و يواشكي به قرص ماه اشاره مي كند.

..

ماهي كه ديگر سهم من نيست..

من ماه كامل شبهايم را به همان چراغهاي چشمك زن هديه كردم و پسرك تنهايي كه نگاه قشنگي داشت.

 

 

پ.ن.1. نامه هايي را كه حافظ از دورترين نقطه زمان برايم فرستاده بود و امشب همه يكجا به دستم رسيد.. مي بويم و مي بوسم و.. عاشق مي شوم ناگهان

 

پ.ن.2. مي داني كجاي صف نانوايي را دوست دارم؟ آنجايي كه آدم مي رسد به انتهاي كوچه و صف پيچ مي خورد و دوباره برمي گردد جلو.. همان جايي كه آخرِ صف نيستي اما پشت سرت فقط همان ديوار آجري ايستاده..

 

دختران و پسران باران

پایم را روی پدال آرام آرام فشار می دهم و ماشینها در آینه بزرگ و بزرگتر می شوند.. می زنم کنار جاده و

ترمز کامل.

..

نگاه می کنم به پیچ و خم راهی که آمده ام.. و ادامه مسیر، که در مه گم می شود.. و ماشین هایی که با شتاب، زوزه کشان در پی هم می دوند و .. انگارهیچ گاه به هم نمی رسند.

کمی دورتر اما، درست در دل کوهی که درختان سبز انبوهش کلاهی از ابر بر سر دارند، خانه هایی می بینم در آغوش هم. یک، دو... به زحمت به هفت و هشت می رسند.

می پرسم از خودم،

که در این دهکده کوهستانی، که هوایش همیشه مه دارد، که همیشه نم بارانی هم هست، که گاهی هم مثل امروز بادی سرد و وحشی می پیچد بین برگهای نازک درختان، در چنین دهکده ای که سقف خانه هایش سپید سپیدند،

مردم چگونه عاشق می شوند؟

لابد از میان صخره های خزه بسته، گلهای وحشی برای هم می چینند، یا روی سنگهای خیس می نشینند و با هم می شمارند رنگهای رنگین کمان را، دختران و پسران باران.. با عشق های بکر بدوی..  

جاده را هم هر روز می بییند، و ماشینهایی که با سرعت رد می شوند.. جاده را هم می بینند هر روز، عبور را، وسوسه رفتن را.. وسوسه دیدن دنیاهای تازه، آسمان های بدون ابر شاید.. عشق های پیچیده، ساختمانهای دور و بلند..

دلشان هیچ هوای رفتن می کند؟ این گونه که دل من هوای ماندن زیر این شیروانی های سفید را کرده؟

دختران و پسران اینجا،

چگونه عاشق می شوند؟