باران که می زند

و نگاه من در میان ابرها به دنبال نشانی از تو سرگردان

من بودم و .. تو نبودی

 

هفت روز می گذرد و امشب٬ هفتمین شب است..

هفت روز و هفت شب به سوگت نشستم.. به سوگت نشستم تا دیگر باز نگردی.

هفت روزی که شاید مثل هفت سال بود.. ثانیه هایی که بی تو٬ بی خیالِ بودن تو٬ قفل می شدند.. قفل می ماندند.. و منی که فقط پشیمان بودم.. پشیمان٬ پشیمان.. و منی که ذره ذره وجودم می خواست تو را و فقط تو را می خواست و نه هیچ چیز و نه هیچ کس دیگری را..

و تویی که خودت را دریغ کرده بودی.. یا زندگی تو را دریغ کرده بود.. یا خدا.. یا ستاره ها.. نمی دانم.. تو نبودی...

و این دلِ من بود که دریا می شد.. من بودم که می بُردم و تویی که می باختی..

هفت روز سایه نگاه هایی که سهم من نبود.. لبخندهایی که آزارم می داد.. هفت روز و هفت شب.. من بودم و کفش هایم.. من بودم و نرگس هایم.. من بودم و یک آسمان باران.. من بودم و کافه نشینی ها.. 

هفت روز و هفت شب.. من بودم و .. تو نبودی

...

 Click to view full size image

سخن حضرت حافظ:

روز اول رفت دینم در سرِ زلفین تو                            تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز

ای که گفتی جان بده تا باشَدت آرامِ دل                   جان به غمهایش سپردم٫ نیست آرامَم هنوز


دندانِ کرم خورده نبودی که

یک شبه از جا در بیایی

افسانه چندساله ام بودی و

نمی دانستی

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 19:52  توسط رعنا  |